ثانيا : از اين اشكال هم كه بگذريم و بگوييم صدور نامتناهى از متناهى ممكن بوده و يا گفته شود ؛ واضع ، خداوند غير متناهى است ، ولى بايد گفت ؛ وضع براى همه معانى لازم نبوده تا گفته شود ؛ الفاظ ، محدود بوده و معانى ، غير متناهى پس بايد به اشتراك لفظى متوسّل شد . بلكه وضع براى مقدارى محدود از معانى كه تفهيم و تفهّم با آنها حاصل مىشود كافى است .
ثالثا : معانى كلّى ، متناهى و محدود بوده هرچند مصاديق و جزئيات آنها غير متناهى مىباشد ولى مىتوان الفاظ را براى معانى كلّى وضع كرد و از وضع الفاظ براى مصاديق و جزئيات بىنياز باشد .
رابعا : محدوديّت متناهى بودن الفاظ نسبت به معانى غير متناهى وقتى است كه بخواهيم الفاظ را در تمام معانى مقصوده به نحو حقيقت استعمال كنيم كه مستلزم وضع جداگانه و محذور ياد شده خواهد بود . ولى الفاظ را مىتوان براى معانى محدود و متناهى وضع كرده تا استعمالش در معانى محدود به نحو حقيقت باشد و براى ساير معانى وضع نكنيم بلكه به نحو مجاز استعمال كنيم تا لزوم وضع اشتراك لفظى پيش نيايد . « 1 »
هامش
( 1 ) - ولى بايد گفت : اگر بپذيريم كه معانى غير متناهى مىباشد اوّلا : اينكه در جواب بگوييم وضع براى تعداد محدودى از معانى كفايت از مقصود مىكند ادّعايى بيش نيست ثانيا : اينكه وضع براى معانى كلّى كفايت از وضع براى جزئيات و مصاديق مىكند نيز ادّعايى بيش نيست چرا كه بايد گفت ؛ غرض از وضع و استعمال هيچوقت به مصاديق تعلق نمىگيرد و چنين حرفى صرف ادّعا خواهد بود .
ثالثا : از طريق مجاز هم نمىتوان به جبران محدوديت الفاظ براى افادهء معانى غير متناهى استفاده كرد چرا كه در استعمال مجازى نيازمند علاقه بين معانى حقيقى و مجازى مىباشد و ملاحظهء علاقه بين اين همه معانى نامتناهى از متناهى ممكن نيست . پس بايد جواب استدلال را اينگونه داد كه اوّلا :
ادّعاى غير متناهى بودن معانى ، ادّعاى صرف و قابل قبول نمىباشد ثانيا : اگر گفته شود معانى ، غير متناهى است ما هم مىگوييم الفاظ نيز غير متناهى است و شايد عبارت « فافهم » اشاره به همين مطالب باشد .