بخشى از اين عبارت كه « ما وجب لنفسه » در تعريف واجب نفسى بوده بايد توضيح داده شود . چرا كه در نظر ابتدائى از اين عبارت ، چنين توهّم مىشود كه معناى اين عبارت آن است كه در واجب نفسى ، وجوب واجب ، علّت براى وجوب خودش مىباشد به جهت مقابل بودن براى تعريف واجب غيرى كه مستفاد از واجب غيرى آن است كه وجوب غير ، علت براى وجوب واجب غيرى است ، « 1 » چنان كه مشهور چنين مىگويند . شكّى نيست كه اين امر يعنى علّت وجوب براى خود بودن در واجب نفسى امرى محال بوده و چگونه مىتواند يك واجبى ، علّت براى وجوب خودش باشد . « 2 »
182 - نظر مصنّف نسبت به اين توهّم چيست ؟ ( و يندفع هذا . . . مستفاد من نفسه )
ج : مىفرمايد : اين تعبير از واجب نفسى ، صحيح بوده و غبارى برآن نبوده و توهّم يادشده نيز با اندكى تأمل مندفع مىشود . زيرا اين تعبير ، نظير تعبيرى است كه علماى علم كلام در مورد خداوند متعال داشته و مىگويند : خداوند ، واجب الوجود لذاته مىباشد . غرض آنان از اين تعبير آن است كه وجود خداوند متعال مستفاد از غير و براى غير نيست آنطورى كه وجود موجودات ممكن ، از غير و براى غير مىباشد . « 3 » بنابراين ، معناى اين عبارت ، آن نيست كه خداوند ، معلول ذات خودش مىباشد . « 4 » همين معنا در واجب نفسى نيز مقصود
هامش
( 1 ) - يعنى وقتى در واجب غيرى گفته مىشود ؛ وجوب واجب ديگرى ، علّت براى وجوبش مىباشد ، معنايش اين است كه واجب نفسى ، علّت براى وجوب خودش مىباشد .
( 2 ) - زيرا لازمهاش آن است كه واجب نفسى به لحاظ معلول بودنش ، بايد متأخّر در وجود باشد ولى از آنجا كه خودش ، علّت وجودى خودش بوده ، بايد متقدّم در وجود و سابق بر خودش باشد يعنى هم وجودش متأخّر و هم سابق بر خودش باشد و اين ، تناقض است و محال .
( 3 ) - يعنى وجود خداوند همچون ممكن الوجودات ، مستفاد از غير نيست و وجودش را از ذات ديگرى نگرفته است آنطورى كه ممكن الوجودات ، وابسته به غير بوده و خداوند ، هستىبخش همهء موجودات عالم مىباشد ولى وجود خودش لذاته بوده و عين ذاتش مىباشد .
( 4 ) - زيرا اگر معلول ذات خودش باشد از آن جهت كه معلول بوده ، وجودش ممكن مىباشد و از آن -