است . يعنى معناى « ما وجب لنفسه » آن است كه وجوبش مستفاد از واجب ديگر و براى واجب ديگر نبوده « 1 » در مقابل واجب غيرى كه وجوبش براى غير مىباشد . نه آنكه معناى عبارت ، چنين باشد كه وجوب نفسى ، مستفاد از خودش باشد .
183 - با توجه به بيانى كه در واجب نفسى و توضيح عبارت يادشده آمد ، معناى واجب غيرى چيست ؟ ( و بهذا يتّضح . . . فى الباب )
ج : مىفرمايد : با توجه به توضيح دادهشده ، تعريف واجب غيرى كه گفته شد ؛ واجبى است كه براى غير واجب شده نيز روشن مىشود . يعنى واجب غيرى ، واجبى است كه وجوبش براى خاطر واجب ديگرى و تابع آن مىباشد . زيرا مقدّمه براى آن واجب ديگر مىباشد . « 2 » البتّه توضيح معناى تبعيّت در وجوب غيرى در بحث بعدى مىآيد تا مقصود از وجوب غيرى روشن و آشكار شود .
هامش
- جهت كه خودش ، علّت وجودى خودش بوده ، وجودش واجب خواهد بود . و اين معنا ، يعنى اجتماع نقيضين . علاوه آنكه خداوند نه معلول چيزى بوده و نه وجودش ، ممكن الوجود مىباشد .
( 1 ) - يعنى ذات واجب و مصلحت ذاتى خود واجب ، علّت وجوب در واجب نفسى مىباشد ، نه آنكه وجوبش به خاطر ديگرى باشد .
( 2 ) - يعنى ذات خود اين واجب و مصلحت ذاتى خودش ، علّت براى وجوب آن نمىباشد ، بلكه وجوبش به خاطر غير ، واجب شده است . البتّه بايد توجه داشت كه مصنّف در نهايت و در بيان اقوال در مسئله در عنوان « النّتيجة » منكر واجب غيرى شده و مىفرمايد : تنها يك وجوب مولوى وجود داشته و آن منحصر به واجب نفسى خواهد بود و بايد واجب غيرى را از مباحث اصول حذف كرد . علاوه آنكه مصنّف به اشكالى كه در معالم بر واجب نفسى شده است نمىپردازد . مبنى بر اينكه اگر واجب نفسى ، وجوبش و تعلّق امر به آن به خاطر مصلحت خودش بوده و نه به خاطر مصلحت ديگر ، بايد گفت ؛ واجب نفسى نيز واجب غيرى است . زيرا علّت وجوب و تعلّق امر به آن به جهت مصلحت مترتّب برآن مىباشد . البتّه در « كفاية الاصول 1 / 172 » سعى شده تا به اين اشكال جواب داده شود .