است و عدم آن ( ملكه ) اطلاق است - و وقتى مستحيل شود ملكه ، مستحيل مىشود عدم آن ( ملكه ) به واسطهء آنچه كه آن ( چيز ) عدم ملكه است ، نه به واسطه آنچه كه آن ( چيز ) عدم مطلق است ، و اين ( ممكن نبودن تمسّك به اطلاق براى قائل به استحاله ) روشن است . زيرا همانا وقتى باشد تقييد ، غيرممكن ، پس نبودن تقييد در لسان دليل ، كشف نمىشود از آن ( عدم تقييد ) اراده كردن اطلاق . پس همانا عدم تقييد ، جايز است اينكه باشد ( عدم تقييد ) به دليل مستحيل بودن تقييد و جايز است اينكه باشد ( عدم تقييد ) به دليل عدم اراده كردن تقييد ، و راهى نيست براى اثبات دوّمى ( عدم ارادهء تقييد ) به مجرّد عدم ذكر قيد به تنهايى .
و بعد از اين ( عدم تمسّك به اطلاق ) مىگوييم : وقتى شكّ كرديم در معتبر بودن شىء در مقصود مولى و آنچه ( واجبى ) كه تعلّق گرفته است به آن ( واجب ) غرضش ( مولى ) در واقع ، و حال آنكه ممكن نمىباشد برايش ( مولى ) بيان آن ( شىء ) پس ناچارا رجوع مىكند اين ( شكّ در معتبر بودن شىء در مراد مولى ) به شكّ در سقوط امر وقتى كه خالى باشد مأتى به از اين قيد مشكوك ، و هنگام شكّ در سقوط امر - يعنى در امتثال آن ( امر ) - حكم مىكند عقل به لازم بودن انجام آن ( مأتىّ به ) با قيد مشكوك تا حاصل شود براى او ( شاكّ ) علم به فارغ شدن ذمّهاش ( شاكّ ) از تكليف .
زيرا همانا وقتى مشغول شود ذمّه به واجبى در واقع ، پس چارهاى نيست از احراز فراغ از آن ( واجب ) در حكم عقل و اين ( حكم عقل به احراز فراغ ) معناى آن چيزى است كه مشهور شده در لسان اصوليّون از قولشان كه « اشتغال يقينى » استدعا مىكند فراغ يقينى را و اين ( معناى مشهور در لسانشان ) آن چيزى است كه ناميده مىشود در نزدشان ( اصوليّون ) به اصل اشتغال يا اصالة الاحتياط .
نكات دستورى و توضيح واژگان
منشا الخلاف و تحريره : ضمير در « تحريره » به منشا خلاف برمىگردد .
انّ منشا الخلاف هنا : مشار اليه « هنا » اصل آيا تعبّدى بودن يا توصّلى بودن واجب