بيست هزار يا بيشتر . از آن ميان مردى از سبا به نام دوس ذو ثعلبان بگريخت و با اسب خود به ريگستان زد و نتوانستند به او دست يابند .
حبشه و يمن
هشام بن محمد الكلبى گويد : سبب جنگ ذو نواس و مردم نجران آن بود كه در نجران مردى از يهود بود ، مردم نجران بر دو پسر او دست تعدى گشودند و آن دو را به ستم كشتند .
پدر شكايت به ذو نواس برد و گفت كه او نيز يهودى است و بايد در برابر مردم نجران كه نصرانىاند يارىاش كند . ذو نواس را عرق حميت بجنبيد و لشكر به نجران كشيد . دوس ذو ثعلبان بگريخت نزد قيصر روم رفت و از او يارى خواست و گفت كه چه كردهاند و انجيلى را كه بعضى از اوراقش سوخته بود نشان داد . قيصر به نجاشى نوشت و او را به يارى مردم نجران و طلب خون آنان فرا خواند . نجاشى هفتاد هزار سپاهى با او روانه كرد . بعضى گويند كه دوس به دادخواهى نزد نجاشى رفت و نجاشى عذر آورد كه براى گذشتن از دريا چندان كشتى ندارد . و به قيصر نامه نوشت و انجيل نيم سوخته را نيز براى او فرستاد . قيصر براى نجاشى كشتى فرستاد و سپاهيان حبشه از آب گذشتند . فرمانده سپاه مردى از حبشيان بود به نام ارياط او فرمان داشت كه مردم يمن را بكشد و اسير كند و شهرها را ويران سازد .
ارياط با اين فرمان بيرون آمد و ابرهة الاشرم نيز با او بود . سوار بر كشتى شدند و در ساحل يمن فرود آمدند . ذو نواس ، حمير و همهء كسانى را كه از او فرمان مىبردند گرد كرد و مردم يمن با همهء اختلافات كه با هم داشتند با هم متحد شدند . جنگ چندان به دراز نكشيد كه سپاه يمن منهزم شد و ذو نواس كه چنان ديد اسب به سوى دريا تاخت و اسب را بزد تا در آب داخل شد و چندى بعد طعمهء امواج گرديد و اين پايان زندگى او بود . ارياط با سپاه حبشه يمن را زير پى سپرد و ثلث اسيران را چنان كه عهد كرده بود براى نجاشى فرستاد ، سپس در آنجا ماند و همه جا را ضبط كرد و مردان حمير را به خوارى افكند و حصارهاى شاهانه را چون سلحين [ 1 ] و بينون [ 2 ] و غمدان را ويران ساخت . ذو يزن در رثاء حمير و كاخهاى شاهى يمن گويد :
هونك ليس يرد الدمع ما فاتا * لا تهلكى [ 3 ] أسفا فى ذكر من ماتا
ابعد بينون [ 4 ] فلا عين و لا اثر * و بعد سلحين [ 5 ] يبنى الناس ابياتا ؟
هشام بن محمد الكلبى گويد : چون كشتيهاى قيصر نزد نجاشى آمدند . حبشيان بر آنها سوار
هامش
[ ( 1 ) ] سلجيق .
[ ( 2 ) ] سون .
[ ( 3 ) ] تهلكن .
[ ( 4 ) ] سون .
[ ( 5 ) ] سلجيق .