تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 60

مساهمون:

ص٦٠
كارهاى راهزنان بزرگ كه به هنگام غفلت اهالى به جائى دستبرد مىزنند و چون به طلبشان برخيزند در يك جاى قرار نمىگيرند . ملوك يمن همچنين بودند ، گاه يكى از آنها از مخلاف خود بيرون مىآمد و به قصد جنگ و غارت دور مىشد و بر سر راه به هر چه مىرسيد مىربود ولى از بيم آنكه اموال غارت شده را باز پس گيرند به مكان خود باز مىگشت بىآنكه مردمى كه بيرون از مخلاف او هستند از او فرمانبردارى كنند يا به او خراج پردازند . اما داستان ذو نواس و حوادث پس از او چنين است كه ذو نواس پسر تبان اسعد است و نام او زرعه . چون بر ملك پدران استيلا يافت يوسف ناميده شد . به دين يهود سخت تعصب مىورزيد و قبايل يمن را بدان مىخواند . پس قصد مردم نجران كرد كه از ميان عرب آنان نصرانى بودند ، و به دين خود سخت پاىبند . رئيسشان عبد اللّه بن الثامر نام داشت . دين مسيح در ميان ايشان سابقه‌اى ديرين داشت آن را از برخى بازماندگان حواريون مسيح فرا گرفته بودند . از مردى كه از كشور تبعيان به نام ميمون به ديارشان افتاده بود . اين ميمون نخست در شام بود در عبادت سختكوش بود و نيز مستجاب الدعوه و اهل كرامات . بيماران را شفا مىداد ولى مىخواست از مردم كسى به راز او پى نبرد . يكى از مردم شام به نام صالح دين او را پذيرفت و هر دو تا خود را برهانند از شام گريختند . چون به بلاد عرب قدم نهادند ، كاروانى آنها را بربود و در نجران بفروخت . مردم نجران در آن ايام نخل بلندى را مىپرستيدند و در عيدها بر آن از زيورها و لباسهاى خود مىآويختند و چند روز در پاى آن اعتكاف مىكردند . در نجران هر يك از آن دو را مردى از مردم آن ديار خريد . سرور ميمون را از نماز و ديندارى او خوش آمد و از آئين و كيش او پرسيد . ميمون او را به دين خود و پرستش خداوند دعوت كرد و گفت كه پرستش آن نخل كارى باطل است ، و اگر از معبود خود بخواهد آن نخل را نابود خواهد كرد . سرورش گفت : اگر چنين كنى همه به دين تو درآييم . ميمون دعا كرد خداوند بادى فرستاد و آن نخل را از ريشه بخشكانيد . پس همه مردم نجران به دين مسيح درآمدند . ابن اسحاق گويد كه ميمون به يكى از قراء نجران آمد ، جوانان نجران ، هنگامى كه براى تعليم نزد ساحر قريه مىرفتند بر او مىگذشتند . در ميان اين جوانان يكى بود به نام عبد اللّه بن الثامر . او نزد ميمون مىآمد و سخن او را مىشنيد . كم كم به او ايمان آورد و به معرفت اسم اعظم خداوند آگاه شد و بدان سبب مستجاب الدعوه شد و مردم به پيروى او درآمدند ، پادشاه نجران با او به مخالفت برخاست و قصد قتلش كرد . گفت تو كشتن من نتوانى مگر آنكه ايمان بياورى و يگانه‌پرست شوى آنگاه مرا توانى كشت . پادشاه ايمان آورد پس او را كشت و خود بر جاى هلاك شد . مردم نجران بر دين عبد اللّه بن الثامر گرويدند و مردم نجران همچنان بر دين مسيح بودند تا آنگاه كه در دينشان بدعتها داخل شد . ذو نواس آنان را به دين يهود خواند ، سرباز زدند . با مردم يمن بر سر آنها تاخت و همه را تهديد به قتل كرد و آنان همچنان در دين خويش استوار بودند پس فرمان داد تا گودالها كندند و به قتل و سوختن آنها پرداخت . ابن اسحاق گويد :
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 60 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى