نامهاى نوشت و گفت كه از خلافت كناره مىگيرد ، به شرط آنكه بيت المال كوفه را كه پنج هزار هزار ( درهم ؟ ) است به او دهد و خراج دارابجرد فارس را براى او بفرستد و على را دشنام ندهد . معاويه شروط را پذيرفت .
چون برادرش حسين و عبد اللّه بن جعفر آگاه شدند ، او را ملامت كردند ، ولى او به سخنشان گوش ننهاد . چون نامهء حسن به معاويه رسيد آن را نگهداشت و عبد اللّه بن عامر و عبد اللّه بن سمره را نزد او فرستاد تا كاغذى نانوشته كه زير آن را مهر نهاده بود به او دهند . نيز نامهاى نوشت و از حسن خواست كه شروط خود را در آن نامه بنويسد . حسن چند شرط ديگر بر شروطى كه در نامه خود آورده بود درافزود و در آن صفحه بنوشت . چون كاغذ را به معاويه تسليم كرد و خواهان اجراى مواد آن گرديد ، معاويه كاغذ نخستين را بيرون آورد و گفت : تو اينها را خواسته بودى . مردم بصره نيز خراج دارابجرد را از او منع كردند و گفتند اين فىء ماست ، آن را به ديگرى نمىدهيم .
حسن براى مردم عراق سخن گفت و گفت : سه كار از شما سرزد كه دل مرا آتش زد :
كشته شدن پدرم و غارت خانهام و ضربتى كه به من زديد . سپس گفت : شما ميان دو گروه از كشتگان واقع شديد . كشتهاى در صفين كه براى آن مىگرييد و كشتهاى در نهروان كه به طلب خون او برخاستهايد . معاويه ما را به چيزى دعوت مىكند كه در آن نه عزت است و نه عدالت . اگر شما خواستار مرگ باشيد دعوتش را به او باز مىگردانيم و او را به نيروى شمشير به تسليم در برابر امر خدا وادار مىكنيم و اگر خواستار زندگى باشيد ، آنچه را كه مىگويد ، مىپذيريم و خشنودى شما را فراهم مىسازيم . مردم از اطراف ندا بلند كردند و خواستار صلح شدند . پس حسن ، بعد از شش ماه كه مردم با او بيعت كرده بودند با معاويه بيعت كرد . معاويه به كوفه آمد و مردم نيز با او بيعت كردند . حسن به قيس بن سعد نامه نوشت و او را به اطاعت معاويه دعوت كرد . قيس برخاست و به اصحابش خطاب كرد و گفت :
آيا مىخواهيد در طاعت امام ضلالت درآييم يا بدون امامى به جنگ برويم . گفتند طاعت امام اولى است . آنگاه همه نزد معاويه آمدند و با او بيعت كردند . قيس از بيعت امتناع كرد و بازگشت .
چون معاويه به كوفه داخل شد عمرو بن العاص اشارت كرد كه از حسن بخواهد براى مردم سخن گويد تا مردم بدانند او را توان سخنورى نيست . چون حسن سخن آغاز كرد ، حمد خدا به جاى آورد و گفت : اى مردم خداوند شما را به نخستين مردان ما هدايت كرد و خونتان را به واپسين آنان از ريختن بازداشت . همانا كه اين امر را مدتى است و دنيا را دولى است . و خداى عز و جل به پيامبر خود مىگويد :
وَ إِنْ أَدْرِي ، لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَكُمْ وَ مَتاعٌ إِلى حِينٍ
( من چه مىدانم شايد تأخير آن براى آزمايش شماست كه تا مدتى برخوردار باشيد . ) معاويه اشارت كرد كه بس كند . و دانست كه در باب سخنورى حسن اشتباه