دربارهء او تصميم خواهم گرفت . اى فرزندان عبد المطلب ، مباد كه بگوييد امير المؤمنين كشته شده و دست به خون مسلمانان بيالاييد . جز قاتل من كس ديگرى را نكشيد . اى حسن ، اگر من از اين ضربت مردم ، او را با همان شمشير خودش ضربتى بزنيد . آن مرد را مثله مكنيد كه من از رسول خدا ( ص ) شنيدم كه گفت : مباد كسى را مثله كنيد .
ام كلثوم دختر على به ابن ملجم كه دست بسته ايستاده بود ، گريان گفت : اى دشمن خدا . به على آسيبى نخواهد رسيد و خداوند تو را خوار خواهد ساخت . ابن ملجم گفت : پس براى چه مىگريى ؟ به خدا سوگند ، اين شمشير را به هزار درهم خريدهام و چهل روز آن را آماده كردهام ، اگر اين ضربت بر مردم شهرى فرود مىآمد يك تن زنده نمىماند .
جندب بن عبد اللّه به على گفت : اگر تو را از دست داديم با حسن بيعت كنيم ؟ گفت :
من نه شما را به آن امر مىكنم و نه از آن نهى مىنمايم ، شما خود بهتر دانيد . سپس حسن و حسين را فرا خواند و به آنان وصيت كرد . و گفت : شما را به ترس از خدا وصيت مىكنم .
هر چند دنيا شما را طلب كند ، شما او را طلب مكنيد . و براى چيزى كه از دست مىدهيد ، تأسف مخوريد ، همواره سخن حق بگوييد . بر يتيم رحمت آوريد و بينوايان را يارى نمائيد .
دشمن ستمگر و ياور ستمديده باشيد . آنچه را كه در كتاب خدا آمده است به كار بنديد . مباد كه ملامت ملامتگران ، شما را از كارهاى خدايى باز دارد . سپس به محمد بن حنيفه گفت :
به تو نيز چنين وصيت مىكنم ، مىخواهم كه از بزرگداشت برادرانت غفلت نكنى زيرا اينان را بر تو حق بزرگى است . به هيچ كارى بىمشاورت آنان تصميم مگير . سپس به آن دو نيز در باب محمد بن حنفيه سفارش كرد . آنگاه بار ديگر فرزندش ، حسن را مخاطب ساخت و اندرزها داد . چون زمان وفاتش نزديك شد وصيت خود را بنوشت تا آن دم كه ديده از جهان فرو بست جز لا إله الا اللّه هيچ سخنى نگفت .
حسن ، ابن ملجم را حاضر ساخت . ابن ملجم گفت : مىتوانى مرا زنده بگذارى ؟ من با خدا عهد كردهام كه على و معاويه را بكشم . اينك عهد مىكنم و به عهد خود وفا خواهم كرد ، مرا آزاد كن . اگر معاويه را كشتم و زنده ماندم به عهد خود وفا مىكنم و نزد تو مىآيم . حسن گفت : نه به خدا سوگند . تو را رها نمىكنم تا آتش را به معاينه ببينى . آنگاه او را پيش آورد و به قتل رسانيد .
اما برك در آن شب قصد معاويه نمود . چون به نماز بيرون آمد با شمشير ضربتى بر او وارد آورد . ضربت او به لمبر معاويه آمد . چون دستگيرش كردند معاويه را گفت : اگر تو را بشارتى دهم مرا سود خواهد داد ؟ گفت : آرى گفت : دوست ديگر من در چنين شبى على را مىكشد . معاويه گفت : شايد به على دست نيابد . برك گفت : ولى على با خود نگهبانى ندارد .
معاويه فرمان داد تا او را بكشند . چون طبيب حاضر آوردند گفت : جز داغ كردن چارهاى ندارد . مىتوان با شربتى هم جراحت را علاج كرد ولى نسلت منقطع خواهد شد . معاويه گفت :
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 638
مساهمون: ابن خلدون
ص٦٣٨