تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 637

مساهمون:

ص٦٣٧
بميرند يا كشته شوند . براى كشتن اينان شب هفدهم رمضان را تعيين كردند و هر يك بسوى مقصد خويش به راه افتاد . ابن ملجم ياران خود را در كوفه بديد ولى مقصد خود را از آنان پنهان داشت . و نزد شبيب بن شجره كه از دليران قوم بود ، آمد و از او خواست در اين مهم با او همراه شود . شبيب گفت : مادرت به سوگت نشيند ، چگونه مىتوانى على را بكشى ؟ گفت : به هنگام نماز صبح در مسجد كمين مىكنم . اگر او را كشتيم كه موفق شده‌ايم و اگر نكشتيم خود شهيد گشته‌ايم . شبيب گفت : واى بر تو ، من نمىتوانم در قتل او شركت جويم ، به خاطر سابقهء او در اسلام و فضيلت او . ابن ملجم گفت : آيا على بندگان صالح خداوند را نكشت ؟ آيا او اهل نهروان را نكشت ؟ شبيب گفت : آرى ! ابن ملجم گفت : به كيفر آن خون‌ها كه ريخته ، او را مىكشيم . شبيب قبول كرد . ابن ملجم به زنى سخت زيبا از قبيلهء تيم الرباب برخورد كه پدر و برادر او در جنگ نهروان كشته شده بودند . ابن ملجم كه دلباختهء او شده بود به خواستگارىاش رفت ، او گفت : بدان شرط كه غلامى و كنيزى به من دهى و على را نيز بكشى . ابن ملجم گفت : اينكه تو مىگويى چگونه ميسر شود ؟ گفت : بر فرق سر او بزن . اگر او را بكشى دل‌ها را خنك ساخته‌اى و گرنه آنچه خواهى يافت ، شهادت است . ابن ملجم گفت : به خدا سوگند ، جز براى كشتن على نيامده‌ام . آنچه خواستى برايت مهيا خواهم كرد . زن گفت : با تو كسى را مىفرستم كه پشتيبان تو باشد و تو را يارى دهد . و از ميان قوم خود ، مردى به نام وردان را همراه او كرد . آن شب كه ابن ملجم با ياران خود توطئه قتل على را چيده بودند ، شب جمعه بود . با شبيب و وردان به مسجد آمد و در برابر آن در كه على از آنجا به نماز مىآمد ، نشستند . چون على از درآمد و مردم را به نماز فراخواند . شبيب شمشير خود بالا برد ولى به باهوى درخورد و در اين حال ابن ملجم بر جلو سرش زد و فرياد زد : الحكم للّه لا لك يا على و لا لاصحابك . وردان به خانهء خود گريخت ولى يكى از اصحاب على از شركت او خبر يافت و او را بكشت و شبيب ، در تاريكى شب مىگريخت . يكى از مردم حضرموت او را بگرفت . و بر سينه‌اش نشست و شمشير همچنان در دست شبيب بود . مردم از هر سو از پى او مىآمدند مرد حضرموتى ترسيد كه در تاريكى شب او را از شبيب نشناسند و بكشندش اين بود كه او را رها كرد تا در تاريكى ناپديد شد . مردم ابن ملجم را دستگير كردند و بربستند . على جعدة بن هبيرة را كه فرزند خواهرش ام هانى بود به جاى خود گذاشت تا با مردم نماز بخواند . او نماز صبح را با مردم به جاى آورد . ابن ملجم را دست بسته به خانه ، نزد على آوردند . على گفت : اى دشمن خدا چه چيز تو را بدين كار واداشت ؟ گفت : چهل روز آن را تيز كرده بودم و از خدا خواسته بودم كه بدترين خلق خدا را با آن بكشم . على گفت : پندارم كه تو خود بدان كشته شوى . سپس فرمود اگر من كشته شدم او را همچنانكه مرا كشته است بكشيد و اگر زنده ماندم خود