بستد . آنگاه عمار بن ياسر آهنگ نبرد كرد و گفت : بار خدايا ، من امروز هيچ كارى كه پسنديدهتر از نبرد با اين فاسقان باشد ، انجام نخواهم داد . سپس ندا داد : چه كسى خشنودى پروردگارش را مىخواهد و به مال و فرزند خود بازگشتى ندارد ؟ جماعتى گرد او جمع شدند .
عمار گفت : اينان به جنگ ما برخاستهاند تا انتقام خون عثمان را از ما بستانند ، اما در دل چيز ديگرى دارند و اين دام فريب است كه برنهادهاند . سپس به جنگ روان شد در صفين از هر وادى كه مىگذشت جماعتى از صحابه ، به دو مىپيوستند . عمار به سوى هاشم بن عتبه كه پرچم را در دست داشت ، پيش آمد . و در برابر عمرو بن العاص قرار گرفت و گفت : اى عمرو دين خود را به حكومت مصر فروختى . مرگ بر تو باد . عمرو بن العاص گفت : من به طلب خون عثمان برخاستهام . عمار گفت : شهادت مىدهم كه تو از اين گونه سخنان كه هيچگاه براى رضاى خدا نبوده است ، فراوان گفتهاى . ميانشان از اين گونه ، سخنان بسيار رفت . تا آنجا كه حديث رسول خدا ( ص ) در ميان آمد كه عمار را گروه باغى خواهند كشت . چون عمار كشته شد ، على حمله كرد و قبايل ربيعه و مضر و همدان نيز حمله كردند ، حملهاى سهمناك . هيچ صفى از صفوف لشكر شام نبود جز آنكه در آن شكست افتاد ، تا به معاويه رسيد . على معاويه را ندا داد :
چرا مردم ميان من و تو كشته شوند ؟ بيا تا داورى نزد خداى بريم هر يك از ما هماورد خود را بكشد ، كار بر او قرار گيرد . عمرو بن العاص گفت : على با تو عادلانه سخن مىگويد . معاويه گفت : اما تو عادلانه سخن نمىگوئى . در اين روز جماعتى از اصحاب على اسير شدند ولى معاويه آنان را آزاد كرد على نيز اسيران سپاه شام را آزاد نمود . على به فوجى از مردم شام گذشت كه همچنان استوار ايستاده بودند . پسر خود محمد بن الحنفية را بفرستاد تا آنان را پراكنده ساخت . عبد اللّه بن كعب المرادى از ياران على ، زخم برداشت و بيفتاد ، اسود بن قيس بر او گذشت . عبد اللّه كه هنوز جانى در تن داشت او را به پرهيزگارى براى خدا و نبرد همراه على وصيت كرد و گفت : سلام مرا به على برسان و بگو در نبرد پيش برو تا ميدان نبرد را پشت سر خود قرار دهى ، زيرا هر كه امشب را به صبح رساند در حالى كه ميدان نبرد پشت سر او باشد ، او پيروز است . دو جانب در اين شب تا بامداد نبرد كردند . شب جمعه بود و به ليلة الهرير معروف است . على ميان افواج سپاه خود مىگشت و آنان را به پيشروى تحريض مىكرد . چون صبح شد ، همهء ميدان نبرد پشت سر او قرار گرفته بود . روز جمعه آغاز گرديد . اشتر در ميمنه بود و ابن عباس در ميسره و هر دو سپاه سرگرم كشتار . اشتر خود بر نشست و مردم را به حمله فراخواند و پيش تاخت تا پرچمدار سپاه خصم را بكشت . على نيز مردانى به يارى او فرستاد . چون عمرو بن العاص دلاورىهاى مردم عراق را ديد ، از كشته شدن ياران خود بيمناك شد ، به معاويه گفت : به مردم خود بگوى قرآنها را بر نيزه كنند و بگويند : كتاب خدا ميان ما و شما حاكم باشد . اگر چنين كنند از آسيب اين جنگ در امان باشيم و اگر بعضى اطاعت كنند و بعضى سرپيچى ، ميانشان افتراق افتد و اين افتراق راحت
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 622
مساهمون: ابن خلدون
ص٦٢٢