تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 618

مساهمون:

ص٦١٨
فريق اتحادى پديد آيد . گفت : و اكنون جز تو و آنان كه با تواند كسى نيست كه با على بيعت نكرده باشد . اى معاويه ، بترس از اينكه به تو و ياران تو آن رسد كه به اصحاب جمل رسيد . معاويه گفت : گويى براى تهديد آمده‌اى نه اصلاح . اى عدى ، ميان ما فاصلهء بزرگى است . من فرزند حريم و از اين تهديدها بيم ندارم و تو از قاتلان عثمان هستى اميد است كه خداوند تو را به سبب آن بكشد . يزيد بن قيس گفت : ما به سفارت نزد تو آمده‌ايم و از اين رو است كه جانب نيكخواهى و سعى در الفت و اتحاد را رها نمىكنيم . آنگاه فصلى مشبع از فضايل على و شايستگى او به خلافت و مراتب تقوى و زهد او بيان داشت . معاويه پس از حمد و ستايش خداوند گفت : آن اكثريتى كه مرا بدان فرا مىخوانى ، با ماست . اما در باب اطاعت از دوست شما ، من وجهى نمىبينم . زيرا او خليفهء ما را كشته است . و خونيان را پناه داده است . و من ، در صورتى كه قاتلان عثمان را به دست ما دهد ، با اين همه دعوت طاعت و اتحاد را مىپذيرم . شبث بن ربعى گفت : آيا خشنود مىشوى كه عمار را بكشى : گفت آرى در عوض غلام عثمان ! شبث گفت : آن وقت و اللّه زمين و آسمان بر تو تنگ خواهد شد . معاويه گفت : اگر چنين است اكنون بر تو تنگ‌تر است . آنان از نزد معاويه بازگشتند و معاويه ، با زياد بن حصفه خلوت كرد و از على به او شكايت كرد و خواست تا با عشيره‌اش به يارى او آيد تا حكومت بصره يا كوفه را به او دهد . زياد سر برتافت و گفت : پروردگار من ، راه را به من نموده است و من هرگز پشتيبان مجرمين نمىشوم ، و برخاست . معاويه به عمرو بن العاص گفت : گويى يك قلب است كه در سينه‌هاى همه مىطپد . معاويه ، حبيب بن مسلمه و شرحبيل بن السمط و معن بن يزيد بن الاخنس را نزد على فرستاد . اينان بر على داخل شدند . حبيب زبان به سخن گشود و پس از حمد و ستايش خداوند گفت : عثمان خليفه‌اى بود هدايت يافته ، به كتاب خدا عمل مىكرد و در كارهايش به خدا رجوع مىنمود . شما زندگى او را تحمل نتوانستيد كرد و خواستار مرگ او بوديد و او را كشتيد . اكنون قاتلان عثمان را به دست ما بسپار ، اگر تو او را نكشته‌اى . و از خلافت كناره بگير ، تا هر كه را كه خود مردم مىخواهند برگزينند . على گفت : تو را با اين امور چه كار . خاموش باش كه تو شايستهء سخن گفتن در اين مقوله نيستى . حبيب گفت : به خدا سوگند مرا به گونه‌اى خواهى ديد كه تو را خوش نيايد . على گفت : تو كيستى ؟ اگر نخواهى بر ما ابقاء كنى خداوند بر تو ابقاء نكند . برو و هر چه خواهى بكن . آنگاه خود سخن گفتن آغاز كرد و حمد و ثناى پروردگار به جاى آورد و از هدايت يافتن مردم به محمد ( ص ) و خلافت شيخين و حسن سيرت آن دو سخن گفت : و گفت : ديديم كه آنان امر خلافت را به عهده گرفتند و حال آنكه ما از آن دو به رسول خدا ( ص ) نزديكتر بوديم ولى با آن دو مدارا كرديم و از حق خود چشم پوشيديم . تا آنكه عثمان به خلافت نشست . مردم او را نكوهش كردند و كشتند . پس با من بيعت كردند . من نيز از بيم پراكنده شدن جمع مسلمانان ايشان را اجابت كردم . آن دو مرد