تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 549

مساهمون:

ص٥٤٩
مسلمانان در مرو الرود گرد احنف جمع شدند و مشركان تا مرو پيش آمدند . احنف از شهر بيرون شد و بر دامنهء كوهى با بيست هزار تن از مردم بصره و كوفه ، به نبرد درايستاد . هر دو سپاه خندق‌ها كنده بودند و چند روز همچنان نبرد مىكردند . شبى احنف به لشكرگاه تركان نزديك شد . سوارى از لشكرگاه تركان بيرون آمد تا طبل بيدارى بزند ، احنف او را بكشت و دو سوار ديگر نيز كه به قصد كوبيدن بر طبل بيرون آمدند ، به دست او كشته شدند و تركان را عادت بر اين بود كه پس از سه طبل بيرون مىآمدند . چون خاقان بيرون آمد و آن سه تن را كشته يافت واقعه را به فال بد گرفت و به جايگاه خود بازگشت و از آنجا براند تا به بلخ فرود آمد . اين خبر به يزدگرد رسيد . يزدگرد در مروشاهجان بود و حارثة بن النعمان را در محاصره گرفته بود . او خزائن خود را بيرون آورد كه در بلخ به خاقان بپيوندد ايرانيان راه بر او گرفتند و او را به مصالحه با مسلمانان و گرايش به آنان فرا خواندند . و گفتند كه اينان بهتر از تركان به عهد خود وفا مىكنند . يزدگرد نپذيرفت و كارشان به جنگ كشيد . يزدگرد بگريخت و خزاين بازگذاشت . يزدگرد به خاقان پيوست هر دو از نهر گذشتند و به فرغانه رفتند . يزدگرد در تمام روزگار عمر ، در بلاد ترك ماند تا آنگاه كه در عهد عثمان مردم خراسان باز كافر شدند . آنگاه ايرانيان نزد احنف آمدند و خزائن و اموال به دو دادند و مصالحه كردند . احنف غنايم را تقسيم كرد و به هر سوار آنقدر رسيد كه در روز قادسيه رسيده بود . پس احنف به بلخ فرود آمد . و مردم كوفه را در كوره‌هاى چهارگانهء آن جاى داد و خود به مرو الرود بازگشت و فتحنامه به عمر نوشت . چون يزدگرد از نهر بگذشت ، رسول خود را كه نزد پادشاه چين فرستاده بود ، بديد كه از آنجا باز مىگشت . گفت كه پادشاه چين از او خواسته تا مسلمانان را براى او وصف كند تا بداند كه با اين شمار اندك ، اين كارها چگونه مىكنند . از او پرسيده بود كه وفاداريشان به چه حد است و دعوتشان چيست و از اميران خود چگونه فرمان مىبرند و با حلال و حرام چه مىكنند . خوردن و آشاميدن و لباس پوشيدنشان چگونه است و مركوبشان چيست ؟ و او همه را پاسخ گفته و پادشاه چين به يزدگرد نوشته بود كه با اين قوم مصالحه كند ، زيرا پيروزى بر آنان را امكان نيست . پس يزدگرد ، مدتى در فرغانه درنگ كرد . چون خبر پيروزى احنف به عمر رسيد ، براى مردم سخن گفت ، و گفت : بدانيد كه پادشاهى مجوسان از دست بشد . آنان در بلاد خود مالك يك وجب زمين نيستند كه مسلمانان را زيان برسانند . خداوند زمين و خانه‌ها و اموال و فرزندانشان را به شما ارزانى داشت . اينك بنگريد كه چه مىكنيد شما شيوهء خويش دگرگون مكنيد تا خدا ملك شما به ديگرى ندهد . زيرا بيم ندارم كه از جايى به اين امت زيانى رسد ، جز از جانب شما .