مردمش و دليرتر با قندهار و ترك و امتهاى ديگر نبرد كرده بودند . در زمان معاويه ، شاه از برادرش رتبيل [ 1 ] ، پادشاه ترك بگريخت و به يكى از شهرهاى سجستان به نام آمل پناه برد . در اين روزگار ، حاكم سجستان سلم بن زياد بن ابى سفيان بود . سلم او را گرامى داشت و به معاويه نامه نوشت ، اينان مردمى اهل غدر و مكراند آسانترين كارى كه از آنان در ظهور مىآيد ، اين است كه تا اغتشاشى پديد آيد ، آنان سراسر آمل را در تصرف آورند . و چنين هم شد . شاه بعد از معاويه كفران كرد و همهء بلاد آمل را بگرفت و رتبيل از او بگريخت و به مكان خود پناه برد . نيز در زرنج طمع بست و آنجا را در محاصره گرفت تا آنگاه كه از سوى بصره مدد رسيد و محاصره به پايان آمد .
فتح مكران
حكم بن عمرو التغلبى از اميران فتح سراسرى ، روانهء مكران گشت . شهاب بن مخارق و سهيل بن عدى و عبد اللّه بن عتبان به او پيوستند و در كنار نهر دوين اجتماع كردند . مردم مكران بر دو كرانهء اين رود بودند . مردم سند سپاهى گران به يارى آنان فرستادند . مسلمانان با آنان روبرو شدند ، شكست در مردم مكران افتاد و مسلمانان كشتار بسيار كردند و روزى چند از پى آنان رفتند تا به نهر رسيدند و به مكران بازگشتند و در آنجا درنگ كردند و فتحنامه به عمر نوشتند و خمس غنايم را با صحار العبدى نزد عمر فرستادند . عمر از وضع آن بلاد پرسيد .
صحار زبان به مذمت آن ديار گشود . عمر گفت : از اين پس ، هيچ سپاهى از سوى ما به غزو آن سرزمينها نخواهد رفت و به سهيل و حكم نوشت كه از مكران آن سوتر نروند .
خبر كردها
چون اميران فتح سراسرى هر يك به ناحيهاى رفت ، در بيروذ ميان نهر تيرى و مناذر جمع كثيرى از مردم اهواز گرد آمدند و بيشترينشان كردان بودند . عمر به ابو موسى الاشعرى گفته بود كه براى پشتيبانى امرايى كه به جانب ايران رفتهاند تا آخرين مرزهاى بصره پيش رود ، تا از پشت سر به آنان آسيبى نرسد . ابو موسى به بيروذ آمد و با آن جمع نبردى سخت كرد . در اين جنگ مهاجر بن زياد كشته شد . سپس خداوند شكست در سپاه مشركان افكند و در نهايت خوارى و خردى در محاصره افتادند . ابو موسى ، برادر مهاجر ربيع بن زياد را بر آنان حكومت داد و خود به سوى اصفهان روان گشت . و مسلمانانى را كه آن شهر را در محاصره گرفته بودند ، يارى نمود . چون شهر گشوده شد به بصره بازگشت . ربيع بن زياد نيز بيروذ را گشود و هر چه در آنجا بود ، به غنيمت برد . او نيز به بصره آمد و فتحنامه و خمس غنايم را نزد عمر فرستاد .
هامش
[ ( 1 ) ] زنبيل .