تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 543

مساهمون:

ص٥٤٣
چون شب فرا رسيد ايرانيان كه جايى را نمىديدند راه گم كردند و پاهايشان با آن خارهاى آهنين كه به صحرا ريخته بودند مجروح شد و درون آتشى افتادند كه خود افروخته بودند . در اين نبرد بيش از صد هزار تن هلاك شدند كه سى هزار تن در ميدان نبرد بود . فيروزان كه خود را در ميان كشتگان پنهان كرده بود ، به همدان گريخت . نعيم بن مقرن از پى او برفت . او را درون دره‌اى كه استران و خران باردار راه آن را بسته بودند بيافت . فيروزان پياده شد و به كوه زد . قعقاع پياده از كوه بالا رفت و او را بگرفت . مسلمانان او را درون دره كشتند . باقيماندهء سپاه به همدان درآمد خسرو شنوم در آنجا بود . مسلمانان با نعيم و قعقاع تا همدان پيش رفتند . در روز فتح نهاوند مسلمانان به شهر داخل شدند و هر چه بود به غنيمت بردند و همه را نزد صاحب الاقباض سائب بن الاقرع گرد آوردند . حذيفة بن يمان بنا به وصيت نعمان ، فرمانده سپاه شد . آنگاه هيربد صاحب آتشكده نزد حذيفه آمد . حذيفه او را امان داد . او دو سبد پر از گوهر گرانبها كه از ذخائر كسرى بود ، بياورد و به حذيفه داد . اين گوهرها همان گنج نخيرجان [ 1 ] ( نخارگان ) بود كه نزد او به وديعه نهاده بود . هر دو سبد را به مدينه فرستادند . سائب خمس غنايم را نزد عمر آورد و او را از جنگ و فتح و شمار كشتگان آگاه كرد . عمر براى كشتگان گريست . و گفت آن دو سبد گوهر را در بيت المال بگذار و خود به لشكرگاه باز گرد . سائب گويد : رسول او در كوفه به من رسيد و مرا بازگردانيد . چون مرا ديد ، گفت : من با تو چكنم ؟ از آن روز كه تو رفته‌اى چون شب‌ها به خواب مىروم ملائكه را مىبينم كه مرا به سوى آن دو سبد كه آتش از آنها شعله مىكشد ، مىكشند و مىگويند اگر آنها را تقسيم نكنى ترا با آنها داغ خواهيم كرد . اينك آنها را بردار و براى ارزاق مسلمانان به فروش . من آن گوهرها را به كوفه آوردم و در مسجد بفروختم . عمرو بن حريث المخزومى آنها را به دو هزار درهم خريد و در سرزمين اعاجم به چند برابر بفروخت . عمرو بن حريث از توانگران كوفه بود . در تقسيم غنايم نهاوند ، به هر سوار شش هزار درهم و به هر پياده دو هزار درهم رسيد . و پس از اين نبرد ، ايرانيان ديگر نتوانستند گرد آيند . ابو لؤلؤ كشندهء عمر از مردم نهاوند بود . نخست در اسارت روميان بود . مسلمانان به هنگامى كه در اسارت روميان بود ، اسيرش كرده بودند . ابو لؤلؤ چون اسيران نهاوند را در مدينه مىديد مىگريست و مىگفت : عمر جگرم را خورد . ابو موسى الاشعرى با مردم بصره به نهاوند آمده بود . به هنگام بازگشت بر دينور گذشت و آنجا را پنج روز در محاصره گرفت ، تا با پرداخت جزيه با او صلح كردند . آنگاه به سيروان [ 2 ]
هامش
[ ( 1 ) ] بجرجان . [ ( 2 ) ] شيروان .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 543 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى