تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 465

مساهمون:

ص٤٦٥

خبر اسود العنسى

نام اسود العنسى عبهلة بن كعب بود و لقبش ذو الخمار . او كاهنى شعبده باز بود و كارهاى شگفت‌انگيز مىكرد . شيرين سخن و خوش گفتار بود . گروهى از نيكان همواره در خانهء او گرد مىآمدند . در همانجا زاده شد و پرورش يافت و دعوى نبوت كرد . مردم قبيلهء مذحج عامى بودند دعوتش را پذيرفتند و به نجران تاختند و عمرو بن حزم و خالد بن سعيد را از آنجا براندند و او را فرمانرواى خود ساختند . همچنين قيس بن عبد يغوث نيز بر فروة بن مسيك كه بر قبيلهء مراد حكم مىراند تاخت آورد و او را از آنجا براند . اسود با هفتصد سوار به سوى شهر ، پسر باذان به جانب صنعاء راند . شهر پسر باذان به مقابله با او برخاست ولى شكست خورد و خود نيز كشته شد . و اسود از صنعاء تا حضرموت تا اعمال طائف و از بحرين تا عدن را در تصرف درآورد . او چنان آتشى افروخت كه مسلمانان به ناچار راه تقيه پيش گرفتند و بسيارى از مردم يمن هم مرتد گشتند . عمرو بن معدى كرب با خالد بن سعيد بن العاص بود ولى به اسود گراييد . خالد بن جانب او روان شد هر دو دست به شمشير بردند و چند ضربت رد و بدل شد ناگاه خالد ، صمصامه شمشير عمرو بن معد يكرب را به دو نيم كرد و تيغ از دست او به در نمود . عمرو از اسب خود فرود آمد و به اسود پيوست . اسود او را بر مذحج فرمانروايى داد . فرماندهى سپاهش را قيس بن عبد يغوث المرادى به عهده داشت و امور را ابناء به دست فيروز و دادويه بود . اسود با زن شهر پسر باذان ، ازدواج كرد و كارش بالا گرفت . معاذ بن جبل بگريخت و در مأرب به ابو موسى اشعرى پيوست و همراه او به حضرموت رفت . معاذ در ميان قبايل سكون فرود آمد و ابو موسى در ميان سكاسك . عمرو بن حزم و خالد بن سعيد نيز به مدينه بازگشتند و طاهر بن ابى هاله در بلاد عك و جبال صنعاء بماند . چون اسود يمن را در تصرف آورد و نيرومند شد ، قيس بن عبد يغوث و فيروز و دادويه را استخفاف كرد . دختر عم اين فيروز ، زن شهر پسر باذان بود ، او را اسود بعد از كشتن شويش به زنى گرفته بود . نام اين زن آزاد بود . چون خبر به پيامبر رسيد ، نامه‌اى باوبر بن يحنس [ 1 ] به سوى ابناء و ابو موسى و معاذ و طاهر فرستاد و آنان را فرمان داد كه در باب كشتن اسود العنسى دست به كار شوند معاذ و ابناء دست به اجراى فرمان زدند و قيس بن عبد يغوث را با خود همدست ساختند سپس فيروز دختر عم خود ، زن اسود را به كشتن او ترغيب كرد او نيز وعده داد كه او را خواهد كشت . پيامبر به عامر بن شمر الهمدانى نيز نامه نوشت و جرير بن عبد اللّه را نزد ذو الكلاع و ذى اسران و ذى ظليم از مردم همان ناحيه و نيز مردم نجران از عرب و نصارى روانه كرد . آنان همه براى برانداختن ، اسود ، همداستان شدند و در يك جاى گرد آمدند . اما
هامش
[ ( 1 ) ] عنيس .