تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 460

مساهمون:

ص٤٦٠
در اين سال وفد حنيفه آمد . مسيلمة بن حبيب معروف به كذاب با آنان بود . نيز در زمرهء اين وفد بودند : رجال بن عنفوة و طلق بن على بن قيس و نيز سلمان بن حنظله رئيس آنان بود . اينان اسلام آوردند و چند روز بماندند و از ابى بن كعب ، قرآن آموختند . رجال مىآموخت و طلق ، بر ايشان اذان مىگفت و مسيلمه نزد بارها بود . با پيامبر از او سخن گفتند . پيامبر او را اجازت داد و گفت : مسيلمه چون بارهاى شما نگه مىدارد ، بدتر از شما نيست . مسيلمه گفت : پيامبر مىدانست كه پيامبرى بعد از او از آن من است . سپس ادعاى نبوت كرد و طلق نيز شهادت داد كه پيامبر او را در كار شريك خود ، گردانيده است و چنان كه خواهيم گفت ، بسيارى از مردم فريب خوردند . و در اين سال ، وفد كنده به سركردگى اشعث بن قيس آمد . گويند شمارشان ده يا پانزده تن بود و گويند شصت تن و گويند هشتاد تن . اينان سراپا در ديبا و حرير بودند چون اسلام آوردند ، پيامبر فرمود آن جامه‌ها بيرون كنند و آنان چنان كردند . آنگاه اشعث گفت : ما از فرزندان آكل المرار هستيم ، تو نيز از فرزندان آكل المرار هستى . پيامبر خنديد و گفت : در اين باب با عباس و ربيعة بن الحارث سخن گوئيد . آن دو ، بازرگان بودند و در سرزمين عرب مىگرديدند و تا حشمتى كسب كنند ، مىگفتند : ما از فرزندان آكل المرار هستيم . سپس پيامبر به اشعث بن قيس گفت : ما از فرزندان نضر بن كنانه هستيم . از پى نسب مادرمان نمىرويم و به پدر خويش انتساب مىجوئيم . همراه با وفد كنده ، وفد حضرموت نيز بيامد . اينان بنى وليعه بودند و ملوك حضرموت ، جمد [ 1 ] و مخوس [ 2 ] و مشرح و ابضعه [ 3 ] بودند . پيامبر در حق مخوس دعا كرد تا لكنت از زبان وى برفت . پس وائل بن حجر آمد تا اسلام بياورد . پيامبر در حق او دعا كرد و دست بر سرش كشيد و به شادى آمدن او بانگ نماز دردادند . و معاويه را فرمان داد كه او را به حره برد و مهمان كند و در راه كه مىرفتند ، وائل سوار بود و معاويه پياده . معاويه او را گفت : كفشهايت را به من ده تا ريگ‌هاى گرم ، پايم را نسوزاند . گفت : كفشى را كه تو در پاى كنى ، من ديگر در پاى نكنم . و در روايت ديگر آمده است كه : نبايد به مردم يمن خبر رسد كه مردى از آحاد رعيت كفش پادشاهان در پاى كرده . معاويه گفت : مرا بر شتر خود سوار كن . گفت : تو بدان پايه نرسيده‌اى كه با ملوك بر يك شتر نشينى . سپس معاويه گفت : اين ريگ‌هاى داغ ، پاى مرا مىسوزانند ، گفت : همين كه در سايه شتر من راه به روى براى افتخار ، ترا بس است . گويند : بدان هنگام كه معاويه به خلافت رسيد نزد او رفت و معاويه اكرامش كرد . پيامبر ( ص ) براى او نامه‌اى نوشت و آن نامه اين است :
هامش
[ ( 1 ) ] ضمره . [ ( 2 ) ] مخوش . [ ( 3 ) ] ضيعه .