تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 421

مساهمون:

ص٤٢١
به مكه بازگشتند و پيامبر ( ص ) كنار جسد حمزه آمد . هند و زنان همدست او سينهء حمزه را شكافته و جگر او را بيرون آورده بودند . و گويند چون حمزه را چنان ديد گفت : اگر خداوند مرا بر قريش ظفر دهد سى تن از آنان را مثله خواهم كرد . رسول خدا ( ص ) و يارانش به مدينه بازگشتند و او به على گفت : ديگر مشركان بر ما اينچنين ظفر نيابند تا به يارى خداى ، مكه را بگشاييم .

غزوهء حمراء الاسد

روز شانزدهم شوال ، روز بعد از روز احد ، منادى رسول خدا ( ص ) ، نداد داد و مردم را به خروج از شهر براى تعقيب دشمن فراخواند و مىگفت تنها كسانى بيايند كه ديروز همراه او بوده‌اند و تنها از آن ميان ، جابر بن عبد اللّه را اجازت ماندن داد . پيامبر ( ص ) بيرون شد و ديگران نيز با آنكه خسته و زخم‌خورده بودند ، بيرون آمدند و پيامبر سخت از پى دشمن مىتاخت ، تا به حمراء الاسد در هشت ميلى مدينه رسيد . سه روز در آنجا مقام كرد . معبد بن ابى معبد الخزاعى كه به مكه مىرفت ، آنان را بديد . در روحاء ، به ابو سفيان رسيد كه قصد بازگشتن به مدينه را داشت . او را گفت كه رسول خدا ( ص ) به طلب ايشان از مدينه بيرون آمده است . اين سخن آنان را سست كرد و به مكه بازگشتند .

واقعهء رجيع

در سفر سال سوم هجرى چند تن از قبيلهء عضل و قاره كه از بنى الهوان بن خزيمة ، از بنى اسد بودند ، نزد پيامبر آمدند و گفتند كه اسلام آورده‌اند و چند تن را مىخواهند كه به ميان آنان بيايد تا از او علم دين بياموزند . پيامبر شش تن از اصحاب را يعنى : مرثد بن ابى مرثد الغنوى [ 1 ] و خالد بن البكير الليثى و عاصم بن ثابت بن ابى الافلح ، از بنى عمرو بن عوف و خبيب [ 2 ] بن عدى ، از بنى جحجبا بن كلفه و زيد بن الدثنة ، از بنى بياضة بن عامر و عبد اللّه بن طارق ، حليف بنى ظفر را بفرستاد و مرثد را بر آنان امير ساخت . اينان با آن قوم رفتند تا به مكانى به نام رجيع رسيدند و آن آبى است از آن هذيل ، نزديك به عسفان . آنجا غدر آشكار كردند و هذيل را به يارى خواندند . به ناگاه مسلمانان ، خود را در محاصره دشمن ديدند و آمادهء نبرد شدند . مشركان آنان را امان دادند و گفتند مىخواهيم شما را به مكيان بدهيم و از آنان چيزى بستانيم . مرثد و خالد و عاصم امتناع كردند و دست به جنگ گشودند تا كشته شدند . سر عاصم را از تن جدا كردند تا آن را به سلافه دختر سعد بن شهيد بفروشند او نذر كرده بود در كاسه سر او شراب بخورد زيرا پسرش در روز احد به دست
هامش
[ ( 1 ) ] الغنمى . [ ( 2 ) ] حبيب .