او را نيز بكشت و شاگردش اسكندروس را به جاى او گماشت . از شاگردان بزرگ ماربطرس ، اريوس بود كه با استاد خود مخالفت مىورزيد . از اين رو ، بر او خشم گرفت و مطرودش ساخت . چون ماربطرس بمرد ، اريوس از مخالفت دست برداشت . اسكندروس او را به كليسا باز آورد و به مقام كشيشى رسانيد .
ابن عميد مىگويد : در ايام ديوكلسين [ 1 ] ، كنستانتيوس پسر عم و نايبش به بيزانطيا و اشيا رفت و هلنا را ديد و آن زن بر دست اسقف رها ، نصرانى شده بود . از او خوشش آمد و به همسرىاش برگزيد و از او قسطنطين زاده شد . منجمان به هنگام ولادتش گرد آمدند و از پادشاهى او خبر دادند . ديوكلسين قصد كشتن او كرد . او بگريخت و به رها رفت . پس از مرگ ديوكلسين بازگشت . پدر خود كنستانتيوس را ديد كه بر تخت پادشاهى روميان نشسته و چنان كه خواهيم گفت ، پادشاهى را از چنگ او به درآورد . ديوكلسين در سال بيستم پادشاهىاش و نيز در سال ششصد و شانزده از پادشاهى اسكندر بمرد و پس از او پسرش ، ماكسيميانوس [ 2 ] به پادشاهى رسيد . ابن بطريق مىگويد : هفت سال پادشاهى كرد و مسبحى و ابن راهب مىگويند : يك سال . گويند ، مقطوس ( ؟ ) در پادشاهى با او شريك بود . كفرش از ديوكلسين بيشتر بود . نصارى از آن دو آزار فراوان ديدند و خلق كثيرى از نصارى به دست آنان كشته شدند . در سال اول پادشاهىاش اسكندروس شاگرد ماربطرس مشهور ، بطرك اسكندريه شد و بيست و سه سال در ميان آنان درنگ كرد . در عهد ماكسيميانوس ، اين حكايت در ميان مورخان شايع بوده كه شاپور پادشاه ايران ناشناخته وارد سرزمين روم شد و در مجلس ماكسيميانوس حاضر شد . ماكسيميانوس او را بگرفت و در پوست گاو حبس كرد و خود به ايران آمد . شاپور از آن پوست گاو بگريخت و به كشور خود بازگشت و روميان را در جنگ مغلوب كرد . اين داستان همهاش باطل و خرافه است . درست آن است كه شاپور به روم لشكر كشيد و ماكسيميانوس در جنگ بر او پيروز شد و چنان كه اوروسيوس ديوكلسين را ديوقاريان مىنويسد و خبرها از آن پس شبيه يك ديگرند و نامها مختلفاند . و اللّه سبحانه و تعالى اعلم .
هامش
[ ( 1 ) ] ديقلاديانوس .
[ ( 2 ) ] مقسمالوس .