تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 196

مساهمون:

ص١٩٦
ابن اسحاق مىگويد : آنكه دژ الحضر را فتح كرده و ويران ساخته و ساطرون را كشته است شاپور ذو الاكتاف بوده . و سهيلى مىگويد : كه اين قولى نادرست است . زيرا ساطرون از ملوك الطوائف بوده كه پادشاهيشان به دست اردشير و پسرش شاپور انقراض يافت و حال آنكه شاپور ذو الاكتاف سال‌ها بعد از آنانست . او نهمين پادشاه اين سلسله بوده است . سهيلى گويد : نخستين كسى از ملوك ساسانى كه حيره را تصرف كرد شاپور پسر اردشير بود . حيره در وسط بلاد سواد جاى داشت و آن حاضرهء عرب بود و پيش از شاپور ، از خاندان ساسانى پادشاهى نبود كه عرب به اطاعت او درآمده باشد . شاپور عمرو بن عدى جد آل منذر را به فرمانروايى آن ديار برگماشت ، و او را در حيره جاى داد . و خراج و باج آنان بستد و همه را فرمانبر قدرت خويش ساخت و دستشان را از فساد در اقطار كشورش كوتاه نمود چنان كه ديگر نتوانستند به قصد سواد عراق از نواحى كشور او را بنمايند . شاپور در سال سىام پادشاهىاش درگذشت و پسرش هرمز معروف به هرمز دلير به جاى او نشست و يك سال پادشاهى كرد . پس از او پسرش بهرام پسر هرمز بر تخت نشست و عامل او بر مذحج از ربيعه و مضر و ديگر سرزمين‌هاى عراق و جزيره و حجاز ، امرؤ القيس بن عمرو بن عدى بود و او از ملوك حيره ، نخستين كسى است كه به كيش نصارى درآمد و مدت پادشاهىاش به دراز كشيد . هشام بن كلبى گويد : او صد و چهارده سال بعد از زمان شاپور به پادشاهى رسيد . ( پايان ) بهرام پسر هرمز بردبار و باوقار بود ، شيوه‌اى نيك پيش گرفت و به پدران خود اقتدا كرد . مانى ثنوى زنديق كه به نور و ظلمت قائل بود در ايام جدش شاپور ظهور كرده بود . گروهى از پى او رفتند ولى بار ديگر به مجوسيت كه كيش پدرانشان بود بازآمدند . چون بهرام پسر هرمز به حكومت رسيد مردم را جهت آزمودن مانى گرد آورد . همگان به كفر و قتل او رأى دادند و گفتند كه او زنديق است . مسعودى گويد : كه هر كه از ظاهر آن ( اوستا ) عدول كند و به تاويل آن پردازد ، او را به تفسير كتاب زردشت كه موسوم به زند است منسوب دارند و گويند زنديه ، پس عرب اين لفظ را معرب ساخت و زنديق گفت . آنگاه ، همه كسانى كه با ظاهر مخالفت مىورزند و به باطن روى مىآورند در تحت اين عنوان قرار گرفتند . سپس در عرف شرع به كسانى اختصاص يافت كه اظهار اسلام كنند ولى در باطن كافر باشند . پادشاهى بهرام پسر هرمز سه سال و سه ماه مدت گرفت و پس از مرگ او پسرش بهرام هجده ماه سلطنت كرد . او سرگرم ناى و نوش خود بود و نزديكان شاه دست ستم بر رعيت گشودند و مزارع و ديه‌ها ويران شد تا آنگاه كه موبذ براى او مثلى آورد : گويند در يك شب مهتاب كه از صيد باز مىگشت و موبذ با او سخن مىگفت ، از خرابه‌اى صداى دو جغد شنيدند . بهرام گفت : كاش مىدانستم كسى هست كه زبان مرغان بداند . موبذ گفت : آرى اى پادشاه من مىدانم ، اين دو در باب عقد نكاح گفتگو مىكنند . جغد ماده ، اقطاع بيست ده