نزديك بود به دست آنها كشته شود ولى توانست خود را نجات دهد . فردا سپاه خود را تعبيه كرد و بر كوه زيتون در شرق شهر فرود آمد لشكر را نظام داد و آلات قلعهگشاى را نصب كرد .
يهودى كه درون شهر بودند دست از جنگ داخلى بداشتند و متحدا به جنگ با روم قدم پيش نهادند ولى بار نخست شكست خوردند و بار دوم پيروز شدند . اما پيمان دوستى را كه با يك ديگر بسته بودند نقض كردند و باز ستيز آغاز نهادند يوحنان در روز فطر وارد قدس شد و جماعتى از كوهنها را در درون مسجد و گروهى از مردم را بيرون مسجد بكشت . تيتوس با سپاه خود به شهر نزديك شد ولى او را تا نزديك لشكرگاهش باز پس نشاندند . تيتوس سردار خود نيكاتور را براى عقد پيمان صلح فرستاد ولى تيرى بر او آمد و به قتلش آورد . تيتوس خشمگين شد و برجهاى آهنين تا محاذى بارو برآورد و آنها را پر از جنگجويان نمود ولى يهود آتش در برجها زدند و باز نبرد اوج گرفت . يوحنان كه اينك قدس را در دست داشت با بيش از ششهزار جنگاور و شمعون با ده هزار تن از يهود و پنج هزار تن از مردم ادوم و العازار با ديگر مردم شهر نبردى سخت را آغاز كردند . تيتوس با منجنيق در باروى اول شهر رخنهاى پديد كرد و از آنجا به باروى دوم حمله كرد . و با آلاتى كه داشت در آن نيز رخنهاى پديد كرد يهود به سختى مىجنگيدند و تيتوس خود نيز گرم نبرد بود . يهود چهار روز به دليرى پاى فشردند .
از اطراف براى تيتوس كمك مىرسيد يهود به قلعه پناه بردند و درها را بستند . تيتوس دست از جنگ بداشت و دشمن را به صلح دعوت كرد ولى نپذيرفتند روز پنجم به تن خويش آمد و به آنها خطاب كرد و به صلحشان دعوت كرد ، يوسف پسر كريون نيز با او بود ، او نيز موعظه كرد و از جانب روم به آنها امان داد و وعدهها داد و تيتوس اسيران را آزاد كرد .
بسيارى از يهود به صلح راغب شدند ولى رؤساى ياغيان آنان را منع كرد ، و هر كس را كه مىخواست از شهر خارج شود و نزد روميان رود مىكشتند . تنها باروى سوم بود كه هنوز سقوط نكرده بود . مدت محاصره به درازا كشيد و قتل و گرسنگى مردم را از پاى درمىآورد .
بعضى براى آنكه علفى بچرند تن به هلاك داده از شهر بيرون مىآمدند ولى روميان آنها را كشته و بر دار مىكردند تا آنجا كه تيتوس به رحم آمد و گفت آنهايى را كه براى يافتن علف از شهر بيرون مىآيند نكشند .
پس تيتوس در چهار جهت به باروى سوم حمله كرد و آلات ويرانگر را نصب كرد و يهود همچنان در جنگ پاى مىفشرد و گرسنگى به غايت رسيد . يكى از كوهنها به نام متاى از روم امان خواست ، اما شمعون او و همه فرزندانش را بكشت و جماعتى از كوهنها و علما و ائمه را كه مىپنداشت چنين هوائى در سر داشته باشند به قتل آورد . العازار پسر عنانى از اين كار خشمگين شد ولى كارى بيش از خارج شدن از بيت المقدس از او ساخته نبود . گرسنگى بيداد مىكرد يهود به خوردن پاره چرمها و حشرات الارفن و مردار پرداختند ، آنگاه به خوردن يك ديگر . و زنى را ديدند كه فرزندش را مىخورد ، رؤسا را از ديدن اين منظره در دل رحمتى پديد آمد و
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 155
مساهمون: ابن خلدون
ص١٥٥