و ما قيل فى التفصى عن هذا الدور من ان ( بان - خ ) التوقف من طرف الوجود فعلى بخلاف التوقف من طرف العدم فانه يتوقف على فرض ثبوت المقتضى له مع شراشر شرائطه غير عدم وجود ضده و لعله كان محالا لاجل انتهاء عدم وجود احد الضدين مع وجود الآخر الى عدم تعلق الارادة الازلية به و تعلقها بالآخر حسب ما اقتضته الحكمة البالغة فيكون العدم دائما مستندا الى عدم المقتضى فلا يكاد يكون مستندا الى وجود المانع كى يلزم الدور
شرح
مىگويد همانطور كه قضيه منافاة داشتن بين متناقضين يعنى وجود و عدم يك شىء اقتضاء نمىكند كه يكى مقدم بر ديگرى باشد مثلا بگوئيم عدم صلاة مقدم است بر وجود صلاة يا وجود صلاة مقدم باشد بر عدم صلاة همانا در متضادتين هم همينطور است يعنى ترك يكى از متضادين مقدم بر وجود شىء ديگر نمىشود .
و دليل سوم اگر اقتضاء بكند وجود شىء بر عدم ضدش در متضادين توقف شىء بر عدم مانعش هرآينه بايد عدم ضد توقف داشته باشد بر وجود ضد چونكه تمانع از طرفين است و اين دور واضح است بنابراين ترك ضد هم مقدمه نمىشود بر ايجاد ضد مثلا شما كه مىگوييد ترك صلاة مقدمه است براى ازاله ، ما قياس مىكنيم و مىگوييم آيا ازاله هم مقدمه مىباشد براى ترك صلاة يا نه و اين بديهى است كه ثابت است مانعيت در طرفين و مطارده از جانبين است يعنى دو شىء وجودى همديگر را منع مىكنند و همديگر را طرد و دور مىنمايند پس بنابراين اگر ترك ضد مقدمه باشد بر وجود ضد بايد وجود ضد هم مقدمه باشد براى ترك ضد و اين دور است و دور هم واضح البطلان است