و الى ذلك يرجع الاجمال و التفصيل الفارقان بين المحدود و الحد مع ما هما عليه من الاتحاد ذاتا فالعقل بالتعمل يحلل النوع و يفصله الى جنس و فصل بعد ما كان امرا واحدا ادراكا و شيئا فاردا تصورا فالتحليل يوجب
شرح
مخفى نماند بر اينكه بحث ما در مشتق كه آيا بسيط است يا مركب نظر اوليه و صورة ذهنيهاى كه ابتدا از هر لفظى در ذهن مىآيد آن نيست بلكه اول بحث گفتيم كه معناى هر لفظ مفردى كه در ذهن مىآيد بسيط است و مركب نيست اگرچه بعدا آن را باجزاء ذهنيه يا خارجيه تحليل نمائيم و اين معنى كه صورة اوليه در ذهن مىآيد بسيط است و محل بحث و ايراد نيست و اگر هم باشد مرجع آن عرف است كه آيا چه معنائى در ذهن مىآيد بسيط يا مركب و مدرك بر اينكه بحث ما در مركب معناى ثانوى است يعنى مشتق مركب از ذات است يا بدون ذات دليل برآن آنست كه اشكال كردهاند بر تعريف فكر كه بانه ترتيب امور معلومة لتحصيل امر مجهول اشكال كردهاند كه در تعريف ايضا ممكن است به حد ناقص يا رسم ناقص گفته شود مثلا در تعريف انسان بگوئيم انه ضاحك يا ناطق اشكال بر او شده است كه ضاحك يا ناطق هركدام امر واحدى هستند و مركب نيستند .
جواب دادهاند كه ناطق و ضاحك منحل مىشود عقلا الى ذات ثبت له النطق و ثبت له الضحك پس بنابراين و لو لفظ ضاحك و ناطق مفرد است ولى در معنى مركب است و اقل جمع منطقى دو فرد است كه شامل اينها مىشود