الثالث ان دخل شىء وجودى او عدمى فى المامور به تارة بان يكون داخلا فيما يأتلف منه و من غيره و جعل جملته متعلقا للأمر فيكون جزء له و داخلا فى قوامه و اخرى بان يكون خارجا عنه .
لكنه كان مما لا يحصل الخصوصية المأخوذ فيه بدونه كما اذا اخذ شىء مسبوقا او ملحوقا به او مقارنا له متعلقا للامر فيكون من مقدماته لا مقوماته .
و ثالثة بان يكون مما يتشخص به المأمور به بحيث يصدق على المتشخص به عنوانه و ربما يحصل له بسببه مزية او نقيصة و دخل هذا فيه ايضا طورا بنحو الشطرية و اخرى بنحو الشرطية .
شرح
شيئى كه داخل در مأمور به شده جزء مأمور به است و داخل در قوام و پايههاى اصلى مأمور به است مثلا اركان نماز و اجزاء آن چه جزء عدمى باشد يا وجودى كه عدمى مثل تروك در نماز و يا تروك در حج و غيره دوم اينكه آن شىء وجودى يا عدمى داخل نيست در مأمور به بلكه خارج از اوست و لكن مأمور به بدون او حاصل نمىشود كه شرط مأمور به است اين شىء خارجى يا قبل از مأمور به است و يا بعد از مأمور به و يا مقارن با اوست مثل غسل در صوم زن مستحاضه كه قبل از صوم بايد بكند يا بعد از صوم مثل اغسال ليليه براى صوم قبلى و مقارن كه در روز بايد بنمايد اگرچه اختلاف در بعضى هست و اين شىء خارجى از مقدمات مأمور به است نه از مقومات چون مقومات داخل هستند و جزء هستند و فرق بين مقدمه و مقوم اينست كه امر بر روى مقدمه تبعى است نه اصلى يعنى اول امر روى مقوم كه مأمور به باشد رفته و بعد بالتبع روى مقدمه رفته است بنا بر آنكه مقدمه واجب واجب باشد شرعا و ايضا فرق بين جزء و شرط آنست كه شرط تقييد عقلى دارد و جزء عقلى دارد براى مأمور به و نفس خود شرط