تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 677

مساهمون:

ص٦٧٧
امر خدا ايستاد و نزد پادشاه رفت ؛ در وقتى كه در مجلس عام نشسته بود و باز تبليغ رسالت الهى به او نمود . شخصى از اصحاب آن گمراه برخاست و گفت : زير ما چهارده منبر و پيش ما خوانى هست و چوب‌هاى اين‌ها از درخت‌هاى متفرّق‌اند كه بعضى ميوه‌دهنده و بعضى غيرميوه‌دهنده‌اند ؛ اگر از پروردگار خود سؤال كنى كه هريك از اين‌ها را درختى گرداند كه پوست و برگ به هم رسانند و ميوه بدهند ، من تو را تصديق مىكنم . جرجيس به دو زانو درآمد و دعا كرد ؛ در همان ساعت ، همه درخت شدند و شاخ‌و برگ و ميوه به هم رساندند . سپس پادشاه امر كرد آن حضرت را در ميان دو چوب گذاشتند و چوب‌ها را با آن حضرت ، با ارّه به دونيم كردند . آن‌گاه ديگ بزرگى حاضر كردند ، زفت و گوگرد و سرب در آن ريختند ، جسد شريف آن حضرت را در ديگ گذاشتند و در زير ديگ آتش افروختند تا جسد آن حضرت با آن‌ها به هم آميخته شد . پس زمين تاريك شد ، خدا حضرت اسرافيل را فرستاد ، چنان نعره‌اى بر ايشان زد كه همه به‌رو افتادند ، ديگ را سرنگون كرده ، گفت : اى جرجيس ، به اذن خدا برخيز ! به قدرت حق‌تعالى آن حضرت صحيح‌وسالم ايستاد ، به مجلس آن پادشاه شقى گمراه رفت و باز تبليغ رسالت نمود . مردم وقتى او را ديدند ، تعجّب كردند . زنى به مجلس پادشاه شقى گمراه آمد و گفت : اى بندهء شايسته خدا ! گاوى كه به شير آن تعيّش مىكرديم ، مرده ؛ مىخواهيم آن را زنده گردانى ! جرجيس فرمود : اين عصاى مرا ببر ، بر گاو خود بگذار و بگو جرجيس مىگويد : به اذن خدا برخيز ! چون چنين كرد ، گاو زنده شد و آن زن ايمان آورد . پادشاه گفت : اگر من اين ساحر را بگذارم ، قوم مرا هلاك خواهد كرد ، پس همه بر قتل حضرت جرجيس اجتماع كردند . آن‌گاه امر كرد آن حضرت را بيرون برند و گردن بزنند . چون آن حضرت را بيرون بردند ، گفت : خداوندا ! اگر اين بت‌پرستان را هلاك خواهى كرد ، از تو سؤال مىكنم كه من و يادم را سبب شكيبايى گردانى براى هر كه به سوى تو به صبر كردن نزد هر هول و بلايى تقرّب جويد . چون آن حضرت را
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 677 | صادق برزگر بفرويى / حسين احمدى قمى / الشيخ علي اكبر النهاوندي