من شده ، درختهاى تاك مرا خراب كرده و بىرخصت من ، انگور خورده .
داود به آن جوان گفت : چه مىگويى ؟
آن جوان اقرار كرد كه آنچه او دعوى مىكند ، كردهام .
حقتعالى وحى نمود : اگر به حكم آخرت ميان ايشان حكم كنى ، دل تو برنمىتابد و بنى اسراييل قبول نخواهند كرد . اى داود ! اين باغ مال پدر اين جوان بود ، اين پيرمرد به باغ او رفت ، او را كشت ، چهلهزار درهم از مالش را غصب و او را در كنار باغ دفن كرد ، شمشيرى به دست آن جوان بده تا به قصاص پدر خود گردن آن پيرمرد را بزند ، باغ را تسليم آن جوان كن و بگو فلان موضع از باغ را بكند و مال خود را بيرون آورد .
داود ترسيد و اين حكم را موافق فرمودهء خدا جارى كرد . « 1 »
سوم : ايضا در روايت ديگر منقول است : دو شخص در گاوى نزد داود مخاصمه كردند و هردو بر ملكيّت خود گواه آوردند . داود نزد محراب رفت و گفت : پروردگارا ! حكم كردن ميان اين دو مرد مرا مانده كرد ، تو ميان ايشان حكم كن !
وحى آمد : بيرون رو ، گاو را از آنكه در دست او است ، بگير ، به ديگرى بده و گردن او را بزن !
چون چنين كرد ، بنى اسراييل به فرياد آمدند و گفتند : هردو گواه آوردند و آنكه در دستش بود ، احقّ بود كه گاو مال او باشد ، ولى داود از او گرفت و گردنش را زد .
حضرت داود به محراب برگشت و گفت : پروردگارا ! بنى اسراييل از حكمى كه فرمودى به فرياد آمدند .
وحى آمد : آنكه گاو در دستش بود ، پدر ديگرى را كشته و گاو را از او گرفته بود .
بعد از اين هرگاه چنين امورى برايت پيش آيد ، به ظاهر شرع ميان ايشان حكم كن و از من سؤال مكن ميان ايشان حكم كنم ، حكم مرا به روز قيامت بگذار ! « 2 »
هامش
( 1 ) . بحار الانوار ، ج 14 ، صص 7 - 6 .
( 2 ) . همان ، صص 8 - 7 .