خدا به داود وحى فرمود : تو از من سؤال كردى حكم واقع را به تو الهام كنم ؛ آنكه به دعوا پيش تو آمده بود ، پدر مدّعى عليه را كشته و مالهايش را گرفته بود ، من حكم كردم به قصاص پدر ، خود او را بكشد و مالهاى پدر خود را از او بگيرد . پدرش در فلان باغ زير فلان درخت مدفون است ، به آنجا برو ، نامش را بگو و او را ندا كن تا به تو جواب گويد ، از او سؤال كن چه كسى او را كشته .
داود بسيار شاد شد و به بنى اسراييل گفت : خدا مرا در اين قضيّه فرج كرامت فرمود .
ايشان را به خود زير آن درخت برد و ندا كرد . پدر آن مرد از زير آن درخت گفت :
لبّيك اى پيغمبر خدا !
فرمود : تو را كه كشته ؟
گفت : فلان مرد مرا كشت و مالهايم را متصرّف شد . بنى اسراييل راضى شدند و داود استدعا كرد حقتعالى تكليف حكم واقع را از او بردارد . وحى آمد : بندگان من در دنيا تاب حكم واقع را نمىآورند ، پس از مدّعى ، گواه بطلب و مدّعى عليه را سوگند بده ! حكم واقع را به من گذار كه در روز قيامت ميان ايشان خواهم كرد .
دوم : به سند صحيح از امام محمد باقر عليه السّلام منقول است : حضرت داود از پروردگار خود سؤال كرد يك قضيّه از قضاياى آخرت را كه در ميان بندگان خود خواهد كرد ، به او بنمايد .
حقتعالى به او وحى كرد : به آنچه از من سؤال كردى ، احدى از خلق خود را مطّلع نكردهام و سزاوار نيست غير از من كسى به آن نحو حكم كند . بار ديگر داود چنين استدعا كرد .
جبرييل آمد و گفت : از خدا چيزى سؤال كردى كه پيش از تو ، هيچ پيغمبرى سؤال نكرده ، حقتعالى دعايت را مستجاب كرد ، در اوّلين قضيّهاى كه فردا بر تو وارد مىشود ، حكم آخرت را ظاهر خواهد كرد .
صبح كه شد ، داود در مجلس قضا نشست . پيرمردى آمد كه به جوانى چسبيده بود و در دست جوان ، خوشهء انگورى بود . پيرمرد گفت : اى پيغمبر خدا ! اين جوان داخل باغ
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 533
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٣٣