بر خر غريبى سوار بود ، داخل مدرسه شد و به آواز بلند به سوى طلّاب متوجّه شد و گفت : ايّها الطلّاب أنا ربّكم الأعلى فاعبدونى ؛ اى گروه طلّاب ! من خداى بزرگ شما هستم ، مرا عبادت كنيد .
بسيارى از طلّاب چون اين را شنيدند به سجده افتادند و شخصى از طلّاب كه او را مىشناختم ؛ گويا در عداد ملازمان او بود و ديگران را به اطاعت او تحريص و ترغيب ، اكراه و اجبار مىكرد ، حتّى اشخاصى كه از حجرهها خارج نشده بودند ، بيرون مىآورد ، به سجده و اقرار به بندگى آن نابكار وامىداشت تا آنكه پرسيد : ديگر در اين مدرسه كسى مانده كه به خدايى ما اقرار نكرده باشد ؟
گفتند : نه ، مگر فلان فلانجايى و مرا نام بردند . اتّفاقا منزل من در حجرهاى بود كه گفتار و كردار همه را مىشنيدم و مىديدم و به اثر آن آوازها هم ، بيرون ندويدم .
چون آن سوار اين را شنيد ، عنان بهسوى حجرهء اين حقير گرداند ؛ لذا از خوف در را بستم و جملهاى از آلات و اسباب كه در حجره بود ، پشت در چيدم آن شخص آمده ، نزد ايوان حجرهء من ايستاد ، ملازم خود و جمعى ديگر را به گشودن در واداشت .
حقير وقتى ديدم لابدّ در را شكسته ، داخل مىشوند ، گفتم : كنار رويد ، من خود در را مىگشايم ، پس گشودم و بيرون آمدم .
آن سوار به من گفت : آيا به خدايى من اقرار نمىنمايى ؟
گفتم : من با تو سخن خلوتى دارم ، چون اين را شنيد ، با دست به جماعتى كه اطرافش بودند اشاره نمود ، دور شدند . من نزديك او رفتم و گفتم : من به تو ايمان نياورم ؛ اگرچه كشته شوم ، زيرا در اخبار از فتنههاى آخر الزمان ، خروج شيطان و دجّال باشد و از علامات و قراين حالات ، همانا تو دجّالى و دانستهام اگر كسى به دست تو كشته شود ، به نعيم ابدى داخل شده و اگر به تو ايمان آورد ، به دست صاحب الامر كشته شود ، به جهنّم داخل گردد . چون اين را شنيد ، انگشت خود را به دندان گزيد ؛ يعنى اين سخن را كسى نداند ، روى خر را برگرداند و با تابعان از مدرسه بيرون رفت . حقير از خواب بيدار شدم .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 215
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٢١٥