ايستاده ، تكبير نماز گفت ، پيوسته نور و بهاى او زياد مىشد و تتق مىزد به نحوى كه نظر بر روى مبارك آن جناب ممكن نبود و آن شخص ديگر پشت سر آن جناب ايستاد و به قدر چهار شبر متأخّر بود .
هر دو نماز كردند و من رو به روى ايشان ايستاده بودم . در دلم چيزى از امر او افتاد ، فهميدم از اشخاصى كه من گمان كردم ، نيست . چون از نماز فارغ شدند ، ديگر آن شخص را نديدم .
آن جناب را بر بالاى كرسى مرتفعى ديدم كه تقريبا چهار ذراع ارتفاع و سقف داشت و بر او نور بود ، آنقدر كه ديده را خيره مىكرد . سپس متوجّهء من شد و فرمود :
اى طاهر ! مرا كدام سلطان از اين سلاطين گمان كردى ؟
گفتم : اى مولاى من ! تو سلطان سلاطينى ، سيّد عالمى ، تو از اينها نيستى .
فرمود : اى طاهر ! به مقصود خود رسيدى ، چه مىخواهى ؟ آيا شما را هر روز رعايت نمىكنيم ؟ آيا اعمال شما بر ما عرضه نمىشود و از آن تنگى به من وعدهء نيكويى حال و فرج داد ؟
در اين حال شخصى از طرف صحن مسلم ، داخل مسجد شد كه او را به شخص و اسم مىشناختم و او كردار زشت داشت ؛ آثار غضب بر آن جناب ظاهر شد ، روى مبارك به طرف او كرد ، عرقهايى در جبههاش هويدا شد و فرمود : اى فلان ! كجا فرار مىكنى آيا زمين و آسمان از آن ما نيست كه احكام ما در آن مجرى است و تو چارهاى ندارى از آن كه زيردست ما باشى .
آنگاه به من توجّه كرد ، تبسّم نمود و فرمود : اى طاهر ! به مراد خود رسيدى ، ديگر چه مىخواهى ؟ به جهت هيبت آن جناب و حيرتى كه از جلالت و عظمت او برايم روى داد ، نتوانستم تكلّم كنم . اين كلام را دفعهء دوّم فرمود و شدّت حال من به وصف نمىآمد ؛ نتوانستم جوابى گويم و از جنابش سؤالى نمايم . بهقدر چشم برهمزدنى نگذشت كه خود را ميان مسجد تنها ديدم و كسى با من نبود ، به طرف مشرق نگريستم ، فجر را طالع ديدم .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 455
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤٥٥