تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 458

مساهمون:

ص٤٥٨
فى الجمله در دو سه موضع اختلافى داشت كه خود متعذّر شد كه به سبب طول مدّت است و از سيماى او آثار صدق و صلاح و تقوا به نحوى لايح و هويدا بود كه تمام حاضرين با تمام صداقت كه در امور دينى و دنيوى دارند ، به صدق واقعه قطع پيدا كردند . حاجى مذكور - ايّده اللّه تعالى - نقل كرد : در ذمّهء من ، هشتاد تومان مال امام عليه السّلام جمع شد . به نجف اشرف رفتم ، و بيست تومان از آن را به جناب علم الهدى شيخ مرتضى - اعلى اللّه مقامه - دادم ، بيست تومان به جناب شيخ محمد حسين مجتهد كاظمينى و بيست تومان به جناب شيخ محمد حسن شروقى داد و در ذمهء من بيست تومان باقى ماند كه قصد داشتم در مراجعت ، آن را به جناب شيخ محمد حسن كاظمينى آل يس بدهم . چون به بغداد مراجعت كردم ، خوش داشتم در اداى آن‌چه در ذمّه‌ام باقى بود تعجيل كنيم . يك روز پنج‌شنبه به زيارت امامين همامين كاظمين عليه السّلام مشرّف شدم و پس از آن خدمت جناب شيخ - سلمه اللّه - رفتم و قدرى از آن بيست تومان را دادم و باقى را وعده كردم كه بعد از فروش بعضى از اجناس به تدريج بر من حواله كنند كه به اهلش برسانم و عصر آن روز بر مراجعت به بغداد عزم كردم ، جناب شيخ خواهش كرد بمانم ، متعذّر شدم كه بايد مزد عملهء كارخانهء شعربافى را بدهم ، چون رسم چنين بود كه مزد هفته را شب جمعه و عصر پنج‌شنبه مىدادم ، لذا برگشتم . چون تقريبا ثلث راه را طى كردم ، ديدم سيّدجليلى از طرف بغداد رو به من مىآيد ، وقتى نزديك شدم ، سلام كرد ، دست‌هاى خود را براى مصافحه و معانقه گشود و فرمود : اهلا و سهلا ، مرا در بغل گرفت ، معانقه كرديم و هر دو يكديگر را بوسيديم ، عمّامهء سبز روشنى بر سر داشت و بر رخسار مباركش خال سياه بزرگى بود . ايستاد و فرمود : حاجى على خير است ، كجا مىروى ؟ گفتم : كاظمين بودم ، زيارت كردم و به بغداد برمىگردم . فرمود : امشب ، شب جمعه است ، برگرد !