محاربهء ميان دو طايفهء ذكرد و شمرت در نجف اشرف كه باعث قطع تردّد اهل علم به آنجا شد ، امر زندگانى بر من تلخ گرديد ، چون ممرّ معاش در اين دو طايفه منحصر بود ، با كثرت عيال خود و بعضى ايتام كه تكفّل آنها هم با من بود .
شب جمعهاى بود ، هيچ قوت نداشتيم و اطفال از گرسنگى ناله مىكردند . بسيار دلتنگ شدم و غالبا مشغول بعضى اوراد و ختوم در آن شب بودم كه سوء حال به نهايت رسيده بود ، رو به قبله ، ميان محلّ سفينه كه معروف به جاى تنور و دكّة القضاء است ،
نشسته بودم و به سوى قادر متعال شكوهء حال خود مىنمودم و به آن حالت فقر و پريشانى اظهار رضامندى مىكردم و عرض كردم : چيزى به از آن نيست كه روى سيّد و مولاى مرا به من بنمايى ، غير از آن چيزى نمىخواهم .
ناگاه خود را سر پا ايستاده ديدم ، سجّادهء سفيدى در دستم بود و دست ديگرم در دست جوان جليل القدرى كه آثار هيبت و جلالت از او ظاهر بود و لباسى نفيس مايل به سياهى در برداشت ، من ظاهربين ، اوّل خيال كردم كه يكى از سلاطين است ، لكن عمّامهاى در سر مبارك داشت و نزديك او شخص ديگرى بود كه جامهاى سفيد در برداشت . به سمت دكّهاى راه افتاديم كه نزديك محراب است ، چون به آنجا رسيديم ، آن شخص جليل كه دستم در دستش بود ، فرمود : « يا طاهر ! افرش السجّادة » ؛ اى طاهر ! سجّاده را فرش كن .
آنها را پهن نموده ، ديدم سفيد است و مىدرخشد ، جنس آن را ندانستم و بر آن به خطّ جلّى چيزى نوشته بود ، من آن را رو به قبله فرش كردم با ملاحظهء انحرافى كه در مسجد است .
سپس فرمود : چگونه آن را پهن كردى ؟ من از هيبت آن جناب بىخود شدم و از دهشت و بىشعورى گفتم : « فرشتها بالطّول و العرض » .
فرمود : اين عبارت را از كجا گرفتى ؟
گفتم : اين كلام از زيارت است كه آن قائم - عجّل اللّه فرجه - را زيارت مىكنند .
به روى من تبسّم كرد و فرمود : براى تو اندكى از فهم است . سپس بر آن سجّاده
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 454
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤٥٤