تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 798

مساهمون:

ص٧٩٨
رفتنش او را ديده بودم . وقت آمدنش هم ، در همان موضع ، او را ديدم ، باهم تعارف نموديم ، گفت : در كربلا معلومم شد كه انجام مطلبم در مسجد جمكران داده مىشود ، لذا به مسجد مىروم . به مسجد آمد . ايضا در اين دفعهء دوّم هم ، دو سه ماه ماند و مشغول رياضت كشيدن و عبادت بود ، تا آن‌كه ششم يا پنجم ماه مبارك رمضان بود كه از مسجد ، طرف شهر آمد كه به طهران برود ، او را به خانه آوردم ، شب را در منزل من ماند و گفت : حاجتم برآورده شد . گفتم : به چه طريق برآورده شد ؟ گفت : چون تو خادم مسجدى برايت نقل مىكنم ، حال آن‌كه براى احدى نقل نكردم . چنين نقل كرد : با كسى از ده جمكران قرار كرده بودم ، روزى يك گرده نان جو به من بدهد ، پولش كه جمع شود به او بدهم روزى رفتم ، گفت : ديگر نمىدهم ، من به كسى ابراز نكردم ، چهار روز چيزى نداشتم بخورم ، مگر آن‌كه از علف كنار جوى مىخوردم ، تا آن‌كه اسهال گرفتم ، بىحال شدم و ديگر قوّت برخاستن نداشتم ، مگر براى عبادت كه قدرى به حال مىآمدم . نصف شب ديدم طرف كوه دو برادران روشن و نورى ساطع شد ، به حدّى كه تمام بيابان روشن گشت . يك مرتبه كسى را پشت درب حجره ديدم ؛ مثل اين‌كه در را حركت بدهد و منزلم هم در يكى از حجرات بيرون مسجد بود ، در حال ضعف برخاستم و در را باز كردم ، سيّدى با جلالت قدر ديدم ، سلام كردم ، هيبت او مرا گرفت و نتوانستم سخنى بگويم ؛ آمد ، نزد من نشست و بنا به صحبت كردن نمود . بعد از آن به من فرمود : جدّه‌ام ، فاطمه عليها السّلام نزد پيغمبر شفيع شد كه پيغمبر حاجت تو را برآورد ، جدّم به من حواله نمودند ؛ حضرت فرمودند : به وطنت برو كه كارت خوب مىشود و پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله فرموده : برخيز برو ! اهل و عيال تو منتظراند و بر آن‌ها سخت مىگذرد .