گفتند : اين از دزدهاى خونريز معروف است و ناچار تو را خواهد كشت . سيّد به گريه و لابه افتاد كه مرا نجات دهيد .
گفتند : ما توانايى نداريم و خود به جهت سلامتى از او هر سال در اينجا مبلغى به او مىدهيم ، لكن اينقدر مىتوانيم كه چون او بيايد ، تو به بهانهء كارى بيرون روى و ما چند ساعتى او را مشغول كنيم و تا تو بتوانى از راه غير متعارف به روى ، شايد خود را به جايى برسانى يا او تو را پيدا نكند .
پس چنين كردند و گفتند : قريب به دريا جنگل است كه راه در آن به آبادى ، باريك ، مشتبه و منحصر در يكى است كه غير اهالى آنجا كسى نمىشناسد و اگر كسى فى الجمله از آن منحرف شد ، نجات از آن و از درندگان آنجا مشكل است .
سيّد خود را به جنگل رسانده ، با شتاب تمام ، تا غروب از غير جادّه مىرفت ، آنگاه درخت عظيمى را به نظر آورد كه در آن جنگل بود و چند نفر مىتوانستند خود را ميان شاخههاى آن پنهان كنند ، از ترس جانوران بالا رفت و ميان شاخه جا گرفت .
چون قدرى گذشت ، آن مرد از حال سيّد پرسيد ، عذرى از كار يا خواب براى او كردند . اندكى صبر كرد ، باز پرسيد : آنها نيز عذر آوردند . بدگمان شد ، بيرون آمد ، سيّد را نديد ، دانست او را از دستش رها كردند . آنها را دشنام داد ، تهديد كرد ، سوار شد و از پى سيّد رو به جنگل كرد و رفت .
اتّفاقا سيرش در خطّى افتاد كه سيّد رفته بود . او نيز هنگام نزديك شدن به تاريكى همان درخت را به نظر آورد و به آنجا رو كرد ، پيوسته به سيّد دشنام مىداد و خطاب مىكرد اگر به تو رسيدم ، چنين و چنان خواهم كرد .
سيّد او را از دور ديد و صداى تهديد و وعيد و دشنام او را شنيد ، از خود مأيوس شد و از ترس ، جرأت نفس كشيدن نداشت . آهسته گريه مىكرد و به اجداد طاهرين خود عليهم السّلام متوسّل شد .
آن خبيث پايين آمد ، اسب را به كنارى بست ، زينش را گرفت پهلوى خود گذاشت و شمشير و تفنگ خود را نيز در آنجا گذاشت ، غذايى كه همراه داشت ، خورد و زير آن
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 790
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٧٩٠