تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 787

مساهمون:

ص٧٨٧
در اثناى راه ، ملتفت شدم با والده و ياران همراه نيستم . هرقدر دويدم و صيحه زدم ، كسى از ايشان را نيافتم و نديدم و مردم هم چون به كار خود بودند ، به هيچ‌وجه اعتنايى به من ننمودند ، ازدحام خلق هم مانع از حركت و فحص شد و اشتراك خلق در لباس احرام ، و عدم اختلاف آن ، مانع از شناختن ياران بود ؛ با آن‌كه راه را نمىدانستم و كيفيّت عمل را هم بدون معلّم نياموخته بودم و به تصوّر آن‌كه ترك طواف در آن وقت ، باعث فوت حجّ در آن سال مىشود و با آن زحمت يك ساله و طىّ مسافت و مسافرت ، بايد تا سال ديگر بمانم يا برگردم و دوباره مراجعت نمايم ؛ نزديك بود عقل از سرم برود يا نفس در گلويم حبس شود و بميرم . بالاخره چون از تأثير صيحه و گريه مأيوس شدم ، خود را از معبر خلق به كنارى رساندم كه لااقل از صدمهء عبور محفوظ بمانم ، مأيوس در موضعى آرميدم ، به انوار مقدّسه و ارواح معصومين متوسّل شدم و مىگفتم : يا صاحب الزمان ادركنى ! و سر بر زانوى حسرت نهادم . ناگاه بعد از توسّل به امام عصر و سر بر زانو گذاشتن ، آوازى شنيدم كه كسى مرا به نام مىخواند . چون سر برداشتم ، جوانى نورانى را با لباس احرام نزد خود ديدم . فرمود : برخيز بيا و طواف كن ! گفتم : همانا از جانب والده‌ام آمده‌اى . گفت : نه ! گفتم : چگونه بيايم من كه اعمال طواف را نمىدانم و چه كسى به تنهايى و بدون والده و ياران ، مرا از ازدحام حفظ مىنمايد ؟ گفت : هر جا كه مىروم ، با من بيا و هر عملى كه مىكنم ، بكن ! مترس و دل قوى دار ! از مشاهدهء اين حال و استماع اين مقال ، همّم زايل گشت و اندوهم رفت و دل و اعضايم ، قوّت گرفت ، برخاسته با آن جوان دوان و روان گرديدم ، حالت غريبى از او مشاهده كردم ، گويا به هر طرف كه رو مىآورد ، خلق بىخود مقهور او بودند . كوچه