گفتم : امام محجوب عالم را .
گفت : او از شما محجوب نيست ، لكن پردهء بد اعمال شما او را پوشانده ، برخيز به منزل خود برو و آمادهء ملاقات من باش ! آن وقت كه ستارهء جوزا غروب كند و ستارهء آسمان درخشان گردد ، آن زمان ، من ميان ركن و مقام ايستادهام .
ابن مهزيار گويد : نفس من طيّب گرديد و يقين كردم كه خدا به من تفضّل فرموده ، پس به منزل رفته ، منتظر وقت بودم ، تا آنكه وقت رسيد . بيرون آمده ، بر مركوب خود سوار شده ، ناگاه آن شخص را ديدم كه آواز داد : يا ابا الحسن ! به سوى من آى .
من به سوى او رفتم . بر من سلام كرد و گفت : اى برادر روانه شو ! و به راه افتاد ، گاه سير بيابان مىنمود ، گاه به كوه بالا مىرفت تا به كوه طايف رسيديم .
گفت : يا ابا الحسن ! پياده شو كه باقى نماز شب را بگذاريم . پياده شديم و دو ركعت نماز فجر را به جاى آورديم . سپس گفت : اى برادر روانه شو ! سوار شده ، وادى و كوه و پست و بلند را طى نموديم ، به عقبهاى برآمديم و به بيابانى بزرگ سفيد ، مانند كافور نزديك شديم ، چشم گشودم ، خيمهاى نورانى از مو ديدم و نور آن برافروخته بود .
آن مرد به من گفت : نظر كن ! چه مىبينى ؟
گفتم : خانهاى از مو مىبينم كه نور آن تمام آسمان و وادى را روشن كرده است .
گفت : منتهاى آرزوها در آن باشد ، ديدهء تو روشن باد !
چون از عقبه بيرون رفتيم ، گفت : پياده شو كه اينجا هر صعبى ذليل شود ، چون از مركب پايين آمديم ، گفت : مهارش را رها كن !
گفتم : آن را به كه بسپارم ؟
گفت : اينجا حرمى باشد كه جز ولىّ خدا كسى داخل در آن نگردد و از آن خارج نشود .
با او روانه شدم ؛ نزديك خيمهء نورانى رسيديم .
گفت : توقّف نما تا اذن حاصل كنم . داخل شده ، بعد از زمانى قليل بيرون آمد و گفت : خوشا به حالت كه مرخّص شدى .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 481
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤٨١