طويرج بود ، نشستم ، اهل آن كشتى همه اهل حلّه بودند و از طويرج ، راه حلّه و نجف جدا مىشود .
ديدم آن جماعت مشغول لهو و لعب و مزاحاند ، جز يك نفر كه با ايشان بود ولى در عمل ايشان داخل نبود و آثار سكينه و وقار از او ظاهر بود ، نه خنده مىكرد و نه مزاح . آن جماعت بر مذهب او قدح مىكردند و عيب مىگرفتند ، با اين حال در مأكل و مشرب شريك بودند .
من بسيار متعجّب شدم و مجال سؤال نبود تا به جايى رسيديم كه به جهت كمى آب ، ما را از كشتى بيرون كردند و در كنار نهر راه مىرفتيم ، پس با آن شخص مجتمع شدم ، سبب مجانبت او را از طريقهء رفقايش و قدح آنها در مذهب را از او پرسيدم .
گفت : ايشان خويشان من از اهل سنّتاند ، پدرم نيز از ايشان و مادرم از اهل ايمان بود ، من نيز مثل ايشان بودم و به بركت حجّت صاحب الزمان عليه السّلام شيعه شدم .
از كيفيّت آن سؤال كردم .
گفت : اسم من ياقوت و شغلم ، فروختن روغن در كنار جسر حلّه است . در سالى به جهت خريدن روغن از حلّه به اطراف و نواحى نزد باديهنشينان از اعراب بيرون رفتم . چند منزلى دور شدم ، هرچه خواستم ، خريدم و با جماعتى از اهل حلّه برگشتم ، در بعضى از منازل ، چون فرود آمديم ، خوابيديم . وقتى بيدار شدم ، كسى را نديدم ، همه رفته بودند و راه ما در صحراى بىآب و علفى بود كه درندگان بسيار داشت و در نزديكى آن ، مگر بعد از فراسخ بسيارى معموره نبود .
برخاستم ، بار كردم و عقب آنها رفتم . راه را گم كردم و در تحيّر ماندم ، از سباع و عطش و دزد نيز خايف بودم . به خلفا و مشايخ استغاثه كردم ، ايشان را نزد خداوند شفيع كردم و تضرّع نمودم ؛ فرجى ظاهر نشد . در نفس خود گفتم ؛ از مادرم مىشنيدم كه مىگفت : ما امام زندهاى داريم كه كنيهاش ابو صالح است ، گمشدگان را به راه مىآورد ، درماندگان را به فرياد مىرسد و ضعيفان را اعانت مىكند ، با خدا معاهده كردم كه اگر مرا نجات داد ، به او استغاثه مىكنم و به دين مادرم درمىآيم ، پس او را ندا كردم و
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 768
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٧٦٨