مردم را برگرداندم و به او گفتم : تو كيستى ؟
گفت : فرستادهء خلف هستم به نزد بعضى از برادرانش كه در بغدادند .
گفتم : آيا راحله دارى ؟
گفت : آرى ، در خانهء طايفهء طلحيين .
گفتم : برخيز آن را بيار ! برخاست ، با وى غلامى هم فرستادم . راحله را آوردند ، آن روز نزد من ماند ، از طعام من خورد و بسيارى از اسرار مرا خبر داد .
راوى گويد : به او گفتم : از كدام راه مىروى ؟
گفت : به سمت نجف ما بين مىروم ، از آنجا به وادى رمله و از آنجا به فسطاط مىرسم ، بعد از آن راحلهء خود را سوار شده ، تا وقت غروب خدمت خلف مشرّف مىشوم .
راوى گويد : وقتى صبح فردا رسيد ، راحلهء خود را سوار شد . من هم با او سوار شدم .
تا به پل صالح رسيديم در آن حال ، او تنها از خندق عبور نمود . من آنجا ايستاده ، او را مىديدم ، تا آنكه به نجف رسيد و از نظرم غايب شد .
تذنيب في نقد عجيب [ داستانى از يكى از سلاطين فرنگ ]
يكى از سلاطين فرنگ با حواشىاش ، دو نفر از ملازمين و مبعوثين آن بزرگوار را مىبينند .
استادنا المحدّث النورى - نوّر اللّه مرقده - در رسالهء جنّة المأوى از مؤلّف كتاب نور العيون كه فاضل خبير المعى ، السيّد محمد شريف حسينى اصفهانى است ، نقل فرموده كه گفته : سال هزار و صد و هفتاد و سه هجرى به مكّهء معظّمه مشرّف شده ، در بين الحرمين با مرد ورع موثقى ، مصاحب و رفيق شدم كه اسم او حاج عبد الغفور و از تجّار تبريزى الاصل و يزدى المسكن بود .
پيش از آن تاريخ سه مرتبه حجّ نموده بود و در آن سفر اخير كه ملاقاتش با من حاصل شد ، بنايش بر اين بود كه دو سال مجاور مكّهءمعظّمه گردد تا سه سال متوالى