اكفيانى فانّكما كافياى و انصرانى فانّكما ناصراى و روى چپ خود را بر زمين مىگذارى و صد مرتبه مىگويى : ادركنى و آن را تكرار مىكنى و مىگويى : الغوث الغوث الغوث ، تا اينكه نفس منقطع شود و سر از سجده برمىدارى .
به درستى كه خداى تعالى به كرم خود حاجت تو را برمىآورد ان شاء اللّه . چون به نماز و دعا مشغول شدم ، بيرون رفت . وقتى فارغ شدم ، نزد ابى جعفر بيرون رفتم كه از حال اين مرد سؤال كنم كه چگونه داخل شد .
ديدم درها به حال خود بسته و مقفّل است . از اين تعجّب كردم و گفتم : شايد در اين جا درى باشد كه من نمىدانم .
سپس خود را به ابى جعفر قيّم رساندم ، او نيز از اطاق زيت ؛ يعنى حجرهاى كه محلّ روغن چراغ روضه بود ، نزد من آمد . از حال آن مرد و كيفيّت دخول او پرسيدم .
گفت : درها مقفّل است ؛ چنانكه مىبينى ، من آنها را باز نكردم . آنگاه او را بدان قصّه خبر دادم .
گفت : اين مولاى ما صاحب الزمان - عجّل اللّه فرجه - است و به تحقيق من مكرّر آن جناب را در مثل چنين شبى در وقت خالى شدن روضهء مطهّره از مردم ، مشاهده نمودم . پس بر آنچه از من فوت شده بود ، تأسّف خوردم و نزديك طلوع فجر بيرون رفتم و به كرخ ، نام موضعى كه در آن پنهان بودم رفتم . روز به چاشت نرسيد كه اصحاب ابن صالحان جوياى ملاقات من شدند و اصدقاى من از حالم سؤال مىكردند و با ايشان امانى از وزير و رقعهاى به خطّ او بود كه هر خوبى در آن بود .
با امينى از اصدقاى خود نزد او حاضر شدم . برخاست ، به من چسبيد و مرا در آغوش گرفت ، به نحوى كه از او معهود نبود . گفت : حالت تو ، تو را به آنجا كشاند كه از من به سوى صاحب الزمان - عجّل اللّه فرجه - شكايت كنى ؟
گفتم : از من دعايى بود و سؤالى از آن جناب كردم .
گفت : واى بر تو ! ديشب يعنى ؛ شب جمعه ، مولاى خود صاحب الزمان - عجّل اللّه فرجه - را در خواب ديدم كه مرا به هر نيكى با تو امر كرد و به من دربارهء تو درشتى
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 696
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٦٩٦