تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 679

مساهمون:

ص٦٧٩
بودند و به سوى بغداد رفتيم و ايشان بر عناد و عداوت من واقف بودند . چون ، در راه مرا تنها ديدند و دل‌هايشان از غيظ و كينه بر من پر بود ، چيزى از كار قبيح نگذاشتند ، مگر آن‌كه با من كردند ، من ساكت بودم و به جهت كثرت‌شان قدرتى بر آن‌ها نداشتم . وقتى وارد بغداد شديم ، آن جماعت به طرف غربى بغداد رفتند و آن‌جا فرود آمدند و سينهء من از غيظ و حقد برايشان پر شده بود . چون رفقاى من آمدند ، برخاستم و نزد ايشان رفتم و بر روى خود طپانچه زدم و گريستم . گفتند : تو را چه شده و بر تو چه وارد شده ؟ آن‌چه از آن‌ها بر من وارد شده بود ، برايشان حكايت كردم . سپس شروع به سبّ و لعن آن جماعت كردند و گفتند : دل خوش‌دار كه ما در راه با آن‌ها جمع خواهيم شد . چون بيرون رويم ، به ايشان خواهيم كرد شنيع‌تر از آن‌چه ، آن‌ها با تو كردند . چون تاريكى شب ، عالم را فرا گرفت ، سعادت مرا دريافت . با خويشتن گفتم ؛ آن جماعت رافضه از دين خود برنمىگردند ، بلكه غير ايشان ، چون زاهد شوند به دين ايشان بر مىگردند و اين نيست مگر آن‌كه حقّ با آن‌هاست ، در انديشه ماندم و از خداوند به حقّ نبىّ او محمد صلّى اللّه عليه و إله سؤال كردم كه به من نشان دهد در اين شب علامتى كه به آن پى برم ، به حقّى كه او را بر بندگان خود واجب گردانيده . مرا خواب برد ، ناگاه بهشت را خواب ديدم كه آرايش كرده‌اند و در آن ميوه‌ها و درختان بزرگ به رنگ‌هاى مختلف بود و از سنخ درخت‌هاى دنيا نبود ، زيرا شاخه‌هاى آن‌ها سرازير و ريشه‌هاى آن‌ها به سمت بالا بود ، چهار نهر از خمر ، عسل ، شير و آب ديدم و آن نهرها جارى بود و لب آب با زمين مساوى بود به نحوى كه اگر مورى مىخواست از آن‌ها بياشامد ، هر آينه مىخورد و زنانى خوش‌سيما و شمايل و قومى را ديدم كه از آن ميوه‌ها مىخوردند و از آن نهرها مىآشاميدند و من قدرتى بر آن نداشتم . هرگاه قصد مىكردم از آن ميوه‌ها بگيرم ، به سمت بالا بود و از نزديك دست من به طرف بالا مىرفتند و هر زمانى كه عزم مىكردم ، از نهرها بنوشم به زير فرو مىرفت .