خود ، روح تازه يافتم . پس با سينه به نزديك آن جناب رفتم . دست خود را بر سينه و صورت من كشيده ، تا حنك من بالا برد به حنك بالايى ، چسبيد و زبانم ميان دهانم داخل شد و آنچه از رنج و آزار در من بود ، همه بر طرف شد و به حالت اوّل خود برگشتم .
سپس فرمود : برخيز و يك دانه حنظل از اين حنظلها براى من بياور و در آن وادى حنظل بسيارى بود . حنظل بزرگى برايش آوردم ، آن را دو نيمه كرد ، به من داد و فرمود :
آن را بخور ! آن را از آن جناب گرفتم و جرأت بر مخالفت كردن او نداشتم و نزد من چنين بود كه مرا به خوردن صبر امر فرمود . چون تلخى حنظل نزد من معهود بود ، وقتى از آن چشيدم ، ديدم از عسل شيرينتر ، از يخ سردتر و از مشك خوشبوتر است . پس سير و سيراب شدم .
آنگاه به من فرمود : به رفيق خود بگو بيايد . او را خواندم ، او به زبان شكستهء ضعيفى گفت : توانايى برحركت ندارم . به او فرمود : برخيز ! بر تو باكى نيست . او نيز به سينه روبه آن جناب كرد و به خدمتش رسيد . با او نيز همان كار كرد كه با من كرده بود .
آنگاه از جاى خود برخاست كه سوار شود .
به او گفتيم : اى آقاى ما ! تو را به خداوند قسم مىدهيم كه نعمت خود را بر ما تمام كن و ما را به اهلمان برسان !
فرمود : عجله مكنيد و با نيزهء خود خطّى بر دور ما كشيد و با رفيقش رفت . به رفيقم گفتم : از اين حنظل بيار تا بخوريم . حنظلى آورد ، ديديم از همه چيز تلختر و بدتر بود .
آن را دور انداختيم . من به رفيقم گفتم : برخيز تا مقابل كوه بايستيم و راه را پيدا كنيم .
برخاستيم و به راه افتاديم ناگاه ديديم ديوارى در مقابل ماست .
سمت ديگر ، سير كرديم ؛ ديوار ديگرى ديديم و همچنين در هر چهار جانب ما ديوار بود ، سپس نشستيم ، بر حال خود گريستيم و اندكى درنگ كرديم ، ناگاه وحوش بسيارى ما را احاطه كردند كه جز خداوند كسى شمار آنها را نمىدانست ، هرگاه قصد مىكردند به ما نزديك شوند ، آن ديوار مانع آنها مىشد و چون مىرفتند ، ديوار بر
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 677
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٦٧٧