تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 678

مساهمون:

ص٦٧٨
طرف مىشد ، ما آن شب را آسوده و مطمئن به سر آورديم ، تا آن‌كه صبح شد و آفتاب طلوع كرد ، هوا گرم شد و تشنگى بر ما غلبه كرد . به جزع افتاديم ، ناگاه آن دو سوار پياده شدند و كردند آن‌چه روز گذشته كرده بودند . چون خواستند ، از ما مفارقت كنند ، به آن سوار گفتيم : تو را به خداوند قسم مى دهيم كه ما را به اهل‌مان برسان ! فرمود : بشارت باد شما را كه به زودى كسى نزد شما مىآيد و شما را به اهلتان مىرساند . پس از نظر ما غايب شدند . چون آخر روز شد ، ديديم مردى از اهل فراسا آمد كه سه الاغ با او بود و براى بردن هيزم مىآمد . ما را كه ديد ، ترسيد ، فرار كرد و خرهاى خود را گذاشت . او را آواز كرديم : ما فلانيم و تو فلان هستى . برگشت و گفت : واى بر شما ! به درستى كه اهل شما عزايتان را برپا كردند . برخيزيد مرا در هيزم حاجتى نيست . برخاستيم و بر آن خرها سوار شديم . وقتى نزديك قريه رسيديم ، پيش از ما داخل بلد شد و اهل ما را خبر كرد ، ايشان به غايت خرسند و مشعوف شدند ، او را اكرام كردند و بر او خلعت پوشاندند . چون بر اهل خانهء خود داخل شديم و از حال ما پرسيدند ، آن‌چه را كه ديده بوديم ، برايشان حكايت كرديم ، ما را تكذيب كردند و گفتند آن خيالاتى بوده كه از جهت عطش برايتان رخ داده ، آن‌گاه روزگار اين قصّه را از يادم برد ؛ چنان‌كه گويا چيزى از آن در خاطرم نبود ، تا آن‌كه به سنّ بيست سالگى رسيدم ، زن گرفتم و در سلك مكاريان درآمدم و در اهل من ، در عداوت با محبّ اهل بيت و اهل ايمان سيّما زوّار ائمّه عليهم السّلام كه به سرّ من رأى مىرفتند ، كسى سخت‌تر از من نبود . به آن‌ها حيوان كرايه مىدادم ، و دزدى و هر كار ديگرى كه از دستم بر مىآمد انجام مىدادم و اعتقاد داشتم اين عمل از اعمالى است كه مرا به سوى خداوند تبارك و تعالى نزديك مىكند . اتّفاق افتاد كه مال‌هاى خود را به جماعتى از اهل حلّه كرايه دادم و ايشان از زيارت برمىگشتند و از جملهء آن‌ها ابن السهيلى ، ابن عرفه ، ابن حارث ، ابن الزهدرى و غير ايشان از اهل صلاح