تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 676

مساهمون:

ص٦٧٦
گفتم آن حكايت چيست ؟ گفت : از او بپرس ، تو را خبر مىدهد . آن شيخ فرمود : چون نزد محمود حاضر شديم ، گفتم : اى محمود چه چيز ! تو را از ملّت خود بيرون آورد و در ميان شيعيان داخل كرد . گفت : اى شيخ ! چون حقّ واضح شد ، آن را پيروى كردم . بدان به درستى كه عادت اهل فرس چنان جارى شده كه چون بشنوند قافله‌اى برايشان وارد مىشود ، بيرون مىروند كه آن‌ها را ملاقات و ديدار نمايند ؛ اتّفاق افتاد كه ما شنيديم قافلهء بزرگى وارد مىشود . من بيرون رفتم و كودكان بسيارى با من بودند ، آن وقت ، كودكى نزديك بلوغ بودم ، از روى نادانى كوشش كرديم ، در جستجوى قافله برآمديم ، در عاقبت كار خود ، انديشه نكرديم و چنان سعى داشتيم كه هرگاه كودكى از ما وا مىماند ، او را بر ضعفش سرزنش مىكرديم . سپس راه را گم كرديم و در واديى افتاديم كه آن را نمىشناختيم و در آن‌جا ، آن‌قدر خوار و درختان انبوه درهم پيچيده بود كه هرگز مانند آن نديده بوديم . شروع به راه رفتن كرديم تا از راه رفتن باز مانديم و از تشنگى ، زبان بر سينهء ما آويزان شده بود ، پس به مردن يقين كرديم و در رود افتاديم . در اين حال بوديم كه ناگاه سوارى را بر اسب سفيدى ديديم ، نزديك ما فرود آمد ، در آن‌جا فرش لطيفى پهن كرد كه مثل آن نديده بوديم و از آن ، بوى عطر به مشام مىرسيد . ملتفت او بوديم كه ناگاه سوار ديگرى ديديم كه بر اسب قرمزى سوار بود ، جامهء سفيدى پوشيده و بر سرش عمّامه‌اى بود كه براى آن دو طرف بود ، پس بر آن فرش فرود آمد و به نماز ايستاد و رفيقش با او نماز كرد ، آن‌گاه براى تعقيب نشست . سپس ملتفت من شد و فرمود : اى محمود ! به صداى ضعيفى گفتم : لبيك اى آقاى من ! فرمود : نزديك من بيا ! گفتم : از شدّت عطش و خستگى قدرت ندارم . فرمود : بر تو باكى نيست . چون اين سخن را فرمود ، آن‌گاه محسوسم شد كه در تن