تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 673

مساهمون:

ص٦٧٣
بود . برادرم آن رقعه را در چاه انداخت و او در بالاى چاه ، در دست والده معلّق بود ، در اين حال براى او و والده ، رقّتى پيدا شد ، هر دو بسيار گريستند و اين در ساعت آخر روز جمعه بود . چند روزى نگذشت كه من در خواب ديدم سه سوار بر اسب به هيأت و شمايلى كه در واقعهء اسماعيل هرقلى وارد شده ، از صحرا روبه خانه مىآيند . مؤلّف گويد : ما در ياقوتهء دوّم عبقريّهء پنجم ، حكايت اسماعيل هرقلى را ذكر نموده‌ايم ، مراجعه شود . در آن حال ، واقعهء اسماعيل به خاطرم آمد ، در آن روزها بر آن واقف شده بودم و تفصيل آن در نظرم بود . ملتفت شدم آن سوار مقدّم ، حضرت حجّت عليه السّلام است و اين‌كه آن جناب براى شفاى برادر مريض من آمده و برادرم در بستر خود در فضاى خانه بر پشت خوابيده يا تكيه داده بود ؛ چنان‌كه غالبا چنين بود . سپس حضرت حجّت - عجّل اللّه فرجه - نزديك آمدند و در دست مبارك نيزه‌اى داشتند . آن نيزه را در موضعى از بدن او گذاشت ، گويا در كتف او بود و به او فرمود : برخيز كه خالويت از سفر آمده ، در آن حال چنين فهميدم كه مراد آن جناب از اين كلام بشارت به قدوم خالوى ديگرى است كه داشتم ، نامش حاجى ميرزا على اكبر كه سفر تجارت رفته و سفرش طول كشيده بود و به جهت طول سفر و انقلاب روزگار از قحط و غلاى شديد به امر او خايف بوديم . چون حضرت نيزه را بر كتف او گذاشت و آن سخن را فرمود ، برادرم از جاى خواب خود برخاست و به جهت استقبال خالوى مذكور به شتاب به سوى در خانه رفت . از خواب بيدار شدم ، ديدم فجر ، طالع و هوا روشن شده و كسى به جهت نماز صبح از خواب برنخواسته ، از جاى خود برخاستم و پيش از آن‌كه جامه بر تن كنم به سرعت نزد برادرم رفتم ، او را از خواب بيدار كردم و به او گفتم : برخيز ! حضرت حجّت - عجّل اللّه فرجه - تو را شفا داد و دست او را گرفته ، برداشتم ، به پا ايستاد . مادرم از خواب برخاست و به من صيحه زد كه چرا او را بيدار كردم ، چون به جهت شدّت وجع غالب شب را بيدار بود و اندك خواب ، در آن حالت غنيمت بود .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 673 | صادق برزگر بفرويى / حسين احمدى قمى / الشيخ علي اكبر النهاوندي