محضر خواجه و هلاكو ، بداشتند .
خواجه به او گفت : شاخ من ، اين پادشاه است كه وعدهء آوردنش را كردم . سپس او را با خود كنار شطّ برد و به احضار كتب او امر نمود ، جميع آنها را از تأليفات خودش و غير آنها ، در محضر او در آب انداخت و اعجبتنى تلمّه مىگفت ما مگر شافيه و كافيه و مختصر را كه در صرف و نحو و اصولاند و براى مبتدى ، نافع مىباشند .
آنگاه فرمود ابن حاجب را ، مانند گوسفندى پوست كندند و بدنش را در شطّ انداختند ، ابن حاجب در آن زمان جوان بود و خط بر عارض او روييده بود .
مؤلّف گويد : مرحوم آقا محمد على كرمانشاهى ، خلف آقاى بهبهانى در كتاب مقامع الفضل خود گفته : اين حكايت از جمله مشهوراتى است كه اصل ندارد ، زيرا وفات ابن حاجب كه نام او عثمان بن عمرو بن ابى بكر مالكى بوده ، در اسكندريّهء مصر در روز شانزدهم شوّال سال ششصد و چهل و شش واقع شده و فتح بغداد ، به دست هلاكو و خواجه در سال ششصد و پنجاه و پنج بوده است .
[ عالم معاصر عراقى ] 10 ياقوتة
خواب عالم معاصر عراقى ، مؤلّف كتاب قوامع الاصول و لوامع الفقه و دار السلام است .
در كتاب اخير فرموده : در سال هفتاد و سه ، بعد از هزار و دويست بعد از هجرت كه اوايل مجاورت و وقوف من در نجف اشرف بود و سال سوّم ورود آن ارض اقدس بود ، شبى در خواب ديدم از باب قبلهء صحن مطهّر ، داخل دالان شدم و ديدم در صحن مطهّر ، ازدحام عامى است . از شخصى پرسيدم ، باعث اين ازدحام چيست ؟
گفت : مگر نمىدانى حضرت صاحب الامر - عجّل اللّه فرجه - ظهور فرموده و اينك ميان صحن ، ايستاده ، مردم با او بيعت مىكنند .
چون اين را شنيدم ، متحيّر شدم كه اگر بروم بيعت كنم ، شايد آن حضرت نباشد و