تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 667

مساهمون:

ص٦٦٧
بود ، پس در تربيت او ، غايت اهتمام را مرعى داشت ، تا آن‌كه به حدّ رشد رسيد . روزى به او گفت : اگر تو پادشاه شوى ، عوض زحمت مرا به چه چيز مىدهى ؟ گفت : به آن‌كه تو را وزير خود كنم . گفت : در اين خصوص عهدنامه ضرورى است . گفت : چنين است و به او عهدى داد . زمانى نگذشت كه هلاكوخان ، حاكم خراسان را كشت ، در جاى او نشست و خواجه را وزير خود كرد . پس از آن استيلا در بلاد خراسان ، به سوى بلاد خارج از آن عنان كشيد و شهربه‌شهر در حيطهء تصرّف درآورد ، تا آن‌كه به بغداد شتافت و معتصم عبّاسى را كه خليفه بود ، مستأصل كرد ، گرفت و كشت . داد اهل آن ديار بداد و ابن حاجب ، وقتى واقعه را چنان ديد ، در خانهء شخصى پنهان شد ، طشتى را پر از خون كرد ، بر سر آن طشت ، چيزى گذاشت ، بر بالاى آن چيز ، فراشى پهن كرد و بر آن نشست كه از دلالت رمل خواجه ، مأمون ماند . خواجه چون رمل بينداخت ، ابن حاجب را در بالاى درياى خون ديد و حيران بماند ، هرچه از او جويا شد ، اثرى نيافت و خبرى نشنيد . آخر الأمر صلاح و تدبير چنان ديد كه چند گوسفند وزن كند ، به اهل بغداد تقسيم نمايد و بعد از زمانى به همان وزن ، قبض كند و از آن جمله ، گوسفندى به مهمان‌دار ابن حاجب داد ، او در تدبير آن‌كه گوسفند را چگونه نگهدارى كند كه در وقت تسليم تفاوتى در آن نباشد ، با ابن حاجب مشورت كرد . گفت : تدبير آن است كه بچّهء گرگى به دست‌آورى و هر روز از صبح تا شام گوسفند را علوفهء تمام داده ، چون شب آيد ، آن گرگ را به آن بنمايى . چنان‌كه در آن روز كه گوسفند فربه گشته ، با ديدن گرگ از وزنش كاسته شود و با مداومت بر اين عمل ، چندان‌كه گوسفند نزد تو باشد ، در آن تفاوت ظاهر نگردد . آن مرد ، اين طريقه را تا روزى كه گوسفند را استرداد كردند ، معمول داشت . پس همهء آن گوسفندها را با تفاوت ديدند مگر آن را ، خواجه به فراست دانست ابن حاجب در خانهء آن شخص است و اين تدبير از او مىباشد ، لذا فرستاد او را آوردند و در