تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 666

مساهمون:

ص٦٦٦
خواجه آن كتاب را نزد خليفه نهاد و خليفه آن را به ابن حاجب داد ، چون نظر آن ناصب به مناقب ائمّهء اطهار عليهم السّلام افتاد ، از شدّت بغض ، آن كتاب را در آب انداخت و از روى استهزا گفت : اعجبتنى تلمّه ؛ از انداختن اين كتاب به آب خوشم آمد . سپس روى خود به آن جناب كرده ، گفت : آقا خوند اهل كجايى ؟ خواجه فرمود : اهل طوسم . گفت : از گاوان يا از خران آن مكانى ؟ خواجه فرمود : بلكه از گاوان آن مكان . ابن حاجب گفت : شاخت كجاست ؟ خواجه فرمود : شاخم را در طوس گذاشته‌ام . مىروم مىآورم . خواجه مهموم و مغموم و محروم ، روى به ديار خود نهاد . اتّفاقا شبى در خواب ديد بقعه‌اى در مكانى واقع و در آن بقعه ، مقبره‌اى است كه بر آن مقبره ، صندوقى است و بر آن صندوق ، دعاى سلام ، معروف به دوازده امام خواجه را نوشته‌اند و حضرت حجّت - عجّل اللّه فرجه - در آن مقام نشسته ، سپس آن بزرگوار ، آن سلام را با دعاى توسّل معروف و كيفيّت ختم به خواجه تعليم فرمود . چون از خواب بيدار شد ، بعض آن را فراموش كرده بود ، بار ديگر خوابيد . ثانيا همان واقعه را به عينها ديد و آن جزء فراموش شده را از آن بزرگوار تلقّى كرد ، بيدار شده ، مجموع آن را در لوح خاطر خود ثبت ديد و آن را به رشتهء تحرير درآورد . پس ، براى تلافى عمل خليفه و ابن حاجب ، مشغول ختم آن گرديد ، تا اين‌كه به اجابت ، مقرون شده ، آن حضرت او را بشارت داد كه قضاى حاجت او ، به دست كودكى كه به تربيت او بزرگ گردد و به تاج سلطنت فايز شود ، بشارت داد و به شهر و بلد او اشاره فرمود . خواجه به رمل ، محلّهء آن پادشاه را تعيين كرد و خانهء او را تحقيق نمود . زنى را در آن خانه ديد كه دو طفل داشت ، آن دو طفل را از او درخواست كرد و در كنف تربيت خود درآورد ، و به فراست دانسته ، پادشاه كدام‌يك از ايشان است و آن ، هلاكوخان