چون سال آخر شد ، در دلم افتاد كه مدّت گذشت ، پس به آن تاريخ رجوع كردم و حساب نمودم ، ديدم از آن زمان ، بيست و شش سال گذشت ، گفتم : سزاوار است آن مرد ، مرده باشد . مدّت يك يا دو ماه نگذشت كه مكتوبى از برادرم رسيد ، او ، در آن بلاد بود و به من خبر داد آن مرد در همان سال وفات كرده است .
[ شيخ حرّ عاملى ] 6 ياقوتة
خود شيخ حرّ عاملى امام را در خواب ديده است .
چنانكه در كتاب مزبور « 1 » است كه فرمود : من در زمان كودكى كه ده ساله بودم ، به مرض سختى مبتلا شدم ، به نحوى كه اهل و اقاربم جمع شدند و گريه مىكردند ، براى عزادارى مهيّا شدند و يقين كردند من در آن شب خواهم مرد .
آنگاه پيغمبر صلّى اللّه عليه و إله و دوازده امام عليهم السّلام را ديدم و حال آنكه من ميان خواب و بيدارى بودم . برايشان سلام كردم و با يكيك مصافحه نمودم و ميان من و حضرت صادق عليه السّلام سخنى گذشت كه در خاطرم نماند ؛ جز آنكه آن جناب در حقّ من دعا كرد ، سپس بر صاحب عليه السّلام سلام كردم و با آن جناب مصافحه نمودم ، گريستم و گفتم : اى مولاى من ! مىترسم در اين مرض بميرم و مقاصد خود را از علم و عمل به دست نياوردم .
فرمود : مترس ! زيرا تو در اين مرض نخواهى مرد ؛ بلكه خداوند تو را شفا مىدهد و عمرى طولانى خواهى كرد . آنگاه قدحى به دست من داد ، از آن آشاميدم ، در حال ، عافيت يافتم و مرض بالكليّه از من زايل شد ، نشستم و اهل و اقاربم تعجّب كردند ، بعد از چند روز ايشان را به آنچه ديده بودم ، خبر كردم .
هامش
( 1 ) . اثبات الهداة بالنصوص و المعجزات ، ج 5 ، ص 338 .