اضطراب زياد داشتم ، تا آنكه به زيارت قبلهء هفتم و امام هشتم ، حضرت رضا عليه السّلام موفّق گرديدم و پس از زيارت ، به نجف اشرف مراجعت كردم .
چند روزى از آن گذشت . يك شب در خواب ديدم شخصى به من گفت : امام عصر به نجف تشريف آورده ، پرسيدم : كجاست ؟
گفت : در مسجد هندى كه از مساجد معتبر آن بلد شريف مىباشد . چون اين را شنيدم ، مسرور شدم و با سرعت و تعجيل تمام ، به ارادهء زيارت و دريافت شرف حضور آن بزرگوار ، به سوى آن مسجد روانه گرديدم .
داخل مسجد كه شدم ، آن بزرگوار را ديدم كه در بيخ مسجد ايستاده و اجتماع خلق در مسجد به حدّى مىباشد كه راه عبور بر آن طرف را بستهاند و نمىشود نزديك شد .
مأيوسانه ايستادم و با خود گفتم ؛ مردم در همه امور پيشدستى مىنمايند و ديگرى را راه نمىدهند . ناگاه ديدم آن بزرگوار سرمبارك را برداشت ، نظرى به صفحهء جماعت خلق انداخت ، چشم مباركش به من افتاد و به اشارهء دست ، مرا به سوى خود خواند .
وقتى جماعت آن نوع ملاطفت را ديدند ، كوچه و راه دادند و من نزد آن حضرت رفتم . آن بزرگوار به من اظهار رأفت و مرحمت نمودند و فرمودند : آن وقت كه از مشهد مراجعت كرده بودى و در آن بالاخانه نشسته بودى ، ما به ديدن تو آمديم ، لكن نشناختى .
چون اين را شنيدم ، دانستم در بعض ايّام مراجعت من از مشهد كه در بالاخانهء بيرونى براى آمدن مردم نشسته بودم ، آن بزرگوار به لباس عامّهء بلد و كسانى كه براى ديدن زايرين به ارادهء محض دريافت ثواب بدون قصدى كه شناخته شوند و چشم بازديد داشته باشند ، تشريف آوردهاند و من او را در عداد ايشان دانستهام و ملتفت اين كه آن مولاى من و ديگران ، بلكه آقاى اهل زمين و آسمان است ، نشدهام .
از اين كلام منفعل گشته ، از خواب بيدار شدم و به خدمت آن سرور در بيدارى و خواب مسرور گشتم و به شكرانهء اين نعمت عظمى و اينكه در عداد اهل آن درگاه ، معدودم ، سجدهء شكر به جا آوردم و الحمد للّه .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 661
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٦٦١