ايضا در بحار « 1 » از سيّد مذكور ، نقل نموده كه فرموده : شيخ الصالح العالم الخبير الفاضل ، شمس الدين محمد بن قارون ذكر كرده : مردى در قريهء دقوسا ، از قريههاى كنار نهر فرات بزرگ ساكن بود ، نام آن مرد ، نجم و لقبش ، اسود و او از اهل خير و صلاح بود ، او زن صالحهاى داشت كه به او فاطمه مىگفتند ، او نيز خيّره و صالحه بود . ايشان يك پسر و يك دختر داشتند . اسم پسر ، على و اسم دختر ، زينب بود .
آن مرد و زن ، هر دو نابينا شدند و مدّتى بر اين حال باقى ماندند ؛ اين قضيّه در سال هفتصد و دوازده بود ؛ يك شب ، زن ديد دستى به روى او كشيده شد و گويندهاى گفت :
حقتعالى ، كورى را از تو زايل گردانيده ، برخيز ! شوهر خود ابو على را خدمت نما و در به خدمت او كوتاهى مكن !
زن گفت : چشم گشودم و خانه را پر از نور ديدم ، دانستم از جانب حضرت قائم - عجّل اللّه فرجه - است .
[ سيد مرتضى نجفى ] 5 ياقوتة
شنيدن سيّد مرتضى نجفى صوت آن حضرت را شنيده است .
علّامه نورى در كتاب نجم الثاقب « 2 » نقل فرموده : سيّد سند و عالم معتمد محقق بصير ، سيّد على ، سبط جناب بحر العلوم - اعلى اللّه مقامه - مصنّف كتاب برهان قاطع در شرح نافع در چند جلد ، از صفىّ متّقى و سيّد زكىّ ، سيّد مرتضى نجفى به من خبر داد ، سيّد مرتضى خواهرزادهء سيّد بحر العلوم ، در سفر و حضر مصاحبش بود و مواظب خدمات داخلى و خارجى او بود .
گفت : در سفر زيارت سامره با آن جناب بودم ، وى حجرهاى داشت كه تنها در آنجا مىخوابيد و من حجرهاى متّصل به آن حجره داشتم و شب و روز در خدمات او
هامش
( 1 ) . بحار الانوار ، ج 52 ، ص 75 - 74 .
( 2 ) . نجم الثاقب در احوال امام غايب ، ج 2 ، ص 732 - 731 ؛ بحار الانوار ، ج 53 ، ص 239 - 238 .