صحن مقدّس متّصل بود .
حسين صاحب ساباط ، عيال و اطفالى داشت ؛ وى به آزار فلج مبتلا شده بود ، مدّتى گذشت كه قدرت بر قيام نداشت و عيال و اطفالش هنگام حاجت ، او را برمىداشتند ، به سبب طول زمان مرض او ، خانوادهاش در شدّت و حاجت افتادند ، به فقر و فاقه ، مبتلا و به خلق محتاج شدند .
سال هفتصد و بيست ، در نيمهء شبى ، پسر و عيال او بيدار شدند ، ديدند از خانه و بام ، نورى ساطع است ؛ به نحوى كه ديده را مىربايد و خيره مىكند .
ايشان به حسين گفتند : چه خبر است ؟
گفت : امام زمان - عجّل اللّه فرجه - نزد من آمد و فرمود : اى حسين برخيز !
عرض كردم : سيّد من ، مىبينى كه نمىتوانم برخيزم .
دست مرا گرفت و برخيزاند ، در حال ، مرضم زايل گشت و صحيح شدم و به من فرمود : اين ساباط راه من است كه به اين راه به زيارت جدّ خود مىروم و در آن را هر شب ببند .
عرض كردم : اى مولاى من ، شنيدم و اطاعت كردم . پس برخاست و به زيارت حضرت امير المؤمنين عليه السّلام رفت و آن ساباط تا به حال به ساباط حسين مدلّل مشهور شده است ، مردم براى ساباط مذكور ، نذرها مىكردند و به بركت حضرت قائم - عجّل اللّه فرجه - به مراد خود مىرسيدند .
اين ناچيز گويد : اين حكايت اگرچه از حيث اينكه حسين آن بزرگوار را ديده او را شناخته ، مناسب عبقريّهء پنجم است ، ولى از حيث اينكه پسر و عيال او نور مقدّس آن جناب را ديدهاند ، از مصاديق اين عبقريّه است ، لذا اينجا مذكور گرديد .
[ زن كور و شفاى وى ] 4 ياقوتة
كشيده شدن دست مبارك آن حضرت به ديدههاى زنى كور و بيناشدن اوست .