بسته مىديدم .
چون اين امور را مشاهده كردم ، دلم كنده شد و هيبت اين امور در دلم جا كرد ، با آن عجوز در مقام ملاطفت بر آمدم ، شايد بر امر آن مرد مطّلع گردم ، به عجوز گفتم : اى فلانه ! من از تو سؤالى دارم و مىخواهم آنرا وقتى كه اين جماعت حاضر نباشند ، جويا شوم و از تو التماس دارم وقتى مرا تنها بينى از غرفه پايين آيى تا بگويم .
وقتى زن اين را شنيد ، گفت : من هم خواستم به تو چيزى بگويم و حضور همراهان تو مانع شد .
گفتم : آنچيز چه بود ؟
گفت : به تو مىگويد - نام كسى را ذكر نكرد - با آن جماعت كه با تو بودند و رفيق و شريك تو مىباشند ، جور مشو ، در امورشان مداخله مكن ، با ايشان مدارا كن و از آنها در حذر باش ، زيرا ايشان اعداى تو باشند .
گفتم : كه مىگويد ؟
گفت : من مىگويم .
پس مهابت مانع شد و نتوانستم دوباره در اين باب از او سؤال كنم .
گفتم : كدام جماعت را مىگويى و گمان كردم همراهان مرا مىگويد كه به حجّ آمدهاند .
گفت : نه اينها را نمىگويم ، بلكه آن شركايى را مىگويم كه در بلد دارى و در خانه با تو بودند ؛ ميان من و آن جماعت كه ذكر كرد در باب دين ، منازعه واقع گرديده بود ، لهذا از من نزد حاكم سعايت « 1 » و شكايت كرده بودند و به اين سبب من فرار كردم .
چون عجوز به طريق سرّ اين گفت ، با خود گفتم : در باب غايب از او مىپرسم .
به او گفتم : تو را به خدا قسم مىدهم ، او را به چشم خود ديدهاى ؟
گفت : برادر ! من او را به چشم خود نديدم ؟ من بيرون رفتم و خواهر من حامله بود ، من خالهء او هستم و حضرت عسكرى عليه السّلام مرا به اين بشارت داد كه من او را در آخر
هامش
( 1 ) . سخنچينى .